دمت گرم

در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند

 فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟

دکتر شریعتی

نگارش از پست رسیده دوست بزرگوار جتاب آقای مهندس آهک پز

20 میلیون امین بازدید کننده

 

روز گذشته، یک خانم 25 ساله اهل لی دا به عنوان 20 میلیون امین بازدید کننده موزه بارسا شناخته شد. نام او مونیکا روئیز می باشد.

حدودا دقایقی پس از ساعت 12:00 پنج شنبه، مونیکا روئیز 25 ساله اهل آل منار (لی دا) همراه دوستش و در حالی که پیراهن ژاوی را بر تن داشت وارد دفتر بلیط فروشی موزه شد. مونیکا بلافاصله مورد استقبال خاویر فاوس، معاون مالی باشگاه قرار گرفت و بلیط بسیار بزرگی که او را به عنوان 20 میلیون مین بازدید کننده باشگاه معرفی می کرد، دریافت کرد.

Open in new window

رسانه های باشگاه برای اینکه چنین لحظه ای را برای آیندگان ثبت کنند، در محل حضور داشتند. مونیکا گفت: «من کاملا شگفت زده شدم.» او اضافه کرد که او از اینکه قرار است در چنین روزی چنین رویدادی در تاریخ باشگاه ثبت شود بی اطلاع بوده و از این موضوع بسیار خوشحال است و شور و هیجان خاصی را در وجودش احساس می کند.

دفترچه قسطهايم را ورق مي زنم
تمامي ندارد!
تا آخر عمر بدهكار رحمتت هستم
اي خداي مهربان...

http://haghighat13.blogfa.com/

جهان سوم

جهان سوم جایی است که وقتی گوشیت میفته دست یه نفر دیگه. اولین کاری که می کنه اینه که میره تو گالریش.

بعد از ناهار برنگشت

به گزارش مهر، "ایوی بین" سالمندترین "توئیت نویس" دنیا بود. وی در "برادفورد" واقع
در شمال انگلیس زندگی می کرد و اکانت خود را بر روی میکروبلاگ توئیتر در سال 2008
باز کرد.

این کاربر سالمند از سال 2007 عضو فیس بوک شده بود.



خبر درگذشت "ایوی بین" را مدیر خانه سالمندانی که در آن زندگی می کرد روی اکانت خود
در توئیتر اعلام کرد.



"دارم می روم ناهار بخورم. بعد برمی گردم"، آخرین پستی است که این کاربر 104 ساله
انگلیسی در 6 جولای بر روی توئیتر گذاشته بود.

http://sadr20.blogfa.com/

 اتل متل آوینا               خوشگل و ناز و زیبا

اتل متل مربا                 عشق مامان و بابا

اتل و متل یه دنیا             پر از گل های زیبا

آی گل سرخ و آبی          بیداری یا که خوابی؟

تو فندُقی یا پسته؟      کی اون موهاتو بسته؟

قد و بالات که ریزه                  اندازه ی مَویزه

این پاهای گُمپُلی               با پیرهن گل گلی

یا این لُپِّ کُلُمپوس    جون میده هی کُنیش بوس

قربون گریه هات شم      فدای خنده هات شم

ناز و ادات و قربون        چشمهای سیاتو قربون

آی پری نازنین                      بیا کنارم بشین

بگم برات یه قصه             یه قصه ی در بسته

آی گل سرخ و آبی          بیداری یا که خوابی؟

http://avin88.blogfa.com/

به پیشواز زاد روز بزرگمهر

گل من چشم دلم از تو روشن
شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی چون لاله در باغ هستی
تویی تو بهانه ی هستی من

﴿يا أيها الذين آمنوا اجتنبوا كثيراً من الظن أن بعض الظن إثم

﴿ولاتقف ماليس لك به علم

ای اهل ایمان اجتناب کنید از خیلی از گمان ها،بعضی از گمان های شما گناه است .

 مسلمان حق ندارد به برادر دینی اش گمان بد ببرد .هر عملی را که می بیند و هر گفته ای را که می شنود، وظیفه اش این است که حمل بر صحت کند.

عالمی بود در تهران به نام سید مهدی قوام .این عالم متخلق، خیلی در س ها به مردم داد و زندگی پر باری داشت. یکی از شاگردانش که با ایشان مانوس بود ، مي گفت :

  شبی درخیابان ری می رفتم که بر خورد کردم به سید مهدی، دیدم دارد می رود و زنی هم پشت سرش به دنبال اوست. آن زن ظاهر متدینی نداشت. یعنی نمی خورد که وابسته به یک بیت روحانی باشد. یک مرتبه شیطان گرفتارم کرد و بدگمانی پيش خودگفتم: پس سید مهدی قوام هم آدم فاسد و خرابی بوده که آخر شب با یک زن بی بند و بار دارد می رود، دنبالشان راه افتادم. - قرآن می فرماید:( و لا تجسسوا) ، تجسس نکنید.دونفر دارند با همدیگر می روند شما وظیفه ندارید دنبالشان راه بیفتید ببینید این زنش هست یا نه؟.چنین وظیفه ای نداریم.قرآن  تصریح می کند تجسس در امور هم نکنید.یعنی در کار همدیگر مداخله نکنید، فضول کار همدیگر نباشید. 

  آن شب آنان را تا میدان امام (توپخانه سابق)تعقیبشان کردم، با همدیگر توی یک مسافر خانه ای رفتند که آن مسافر خانه هم ،خیلی خوشنام نبود، دیگه گمانم داشت به يقين تبديل مي شد ،در دلم گفتم که هر چه بگندد نمکش می زنند،  وای از آن وقت که بگنددنمک. پس سید مهدی قوام هم کارش خراب بوده و ما نمی دانستیم.عجب!

    اول کاری که کردم پای درس ایشان نرفتم ،یک روز رفتم،توی دلم به او خندیدم و گفتم:ما که تو را دیدیم داشتی با زنی می رفتی، پای درس استاد نشستم و به یک ستون تکیه دادم...،ایشان هم درس اخلاق می گفت و عده ای هم از بازاري ها می آمدند و استفاده می کردند. روی صندلی نشست و پس از " بسم الله الرحمن الرحیم " ، همین آیه  مورد بحث را مطرح کرد، ( ان بعض الظن اثم ) ، ايشان تاکید كرد بعضی گمان های شما معصیت است، انسان حق ندارد نسبت به برادر دینی اش گمان بد ببرد .

  بعد رویش را به من کرد، در باطن با همه حرف می زد و در ظاهر با خود من، گفت:

   خوب عزیز من، تو مثلا در دل شب، توی خیابان داری می روی،می بینی سید دارد با زنی می رود، خوب وظیفه دینی تو حمل به صحت است،بگو شاید این بیچاره گرفتار است به او مراجعه کرده،شاید بیچاره بدبخت گنهکاری است که آمده پیش سید توبه کند، بگو شاید بیچاره پولی می خواهد که سید رفته پولی برایش تهیه کند، این همه شارع برای تو راه باز کرده است،توی بی انصاف همه راه ها را رها کردی ، آمدی توی کوچه و با بدگمانی،گفتی که سید یک زنی را گرفته که با او گناه کند،کجا اسلام این

را گفته که تو چنین تفکری داشته باشی؟ در حالی که این همه راه حمل به صحت برای تو باز است؟

   سید تمام مسائل راداشت یکی یکی می گفت. مثل این که انگار ما فی الضمیر مرا می خواند:

   خب چرا درس را تعطیل کردی؟ خودت را عقب انداختی؟چند روز است نیامدی؟

  من قدری دلم آرام شد، اما ته دلم صاف نشد.

مدتی گذشت و سید مهدی قوام مریض شد و به رحمت خدا رفت، در تشییع جنازه  سید، یکی از دوستان نزدیک او مرا صدا زد، گفت : فلانی ! گفتم: بله ، گفت : می دانی سید حالات عجیبی داشت، گفتم : بله، گفت:

  یک مطلبی را من با چشم خودم از ایشان دیدم .خوب است برای تو تعریف کنم،حالا که مرده و رفته دیگر راضی است که حسن هایش را تعریف کنیم، گفتم: بگو،گفت:

    ایام فاطمیه بود . من در شمیران پای منبر سید می رفتم، به مناسبت ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها ده شب مراسم عزاداری بود، منبرش که تمام شد، برگشت به من گفت که فلانی! گفتم : بله، گفت:  حالش را داری امشب برویم با همدیگر الواطی کنیم؟  من اول تعجب

کردم،گفتم:  آقا شوخی تان گرفته؟ گفت : نه، امشب می خواهیم برویم الواطی، پول منبر را گرفتیم پولدار شدیم، حالش را داری بیا تا برویم؟ گفتم : آقا اگر شما بروید الواطی ،ما هم هستیم، چون شما اگر الواطی هم بروید، معصیت خدا نیست، ثواب و حسنات است.گفت: پس ماشینت را روشن کن برویم ، ماشین را روشن کردیم و نشست بغل دست ما و گفت: راست برو میدان بهارستان. با هم آمدیم میدان

بهارستان سابق،دیدم چند تا زن فاحشه گوشه و کنار میدان ایستاده بودند.  یکی جوان تر بود، سید گفت : برو آن جوان تر را صدا بزن بیاد، ما رفتیم و دیدیم دختر جوانی است اشاره کردم: بیا، خوب ماشین هم داشتیم و فکر کرد ما هم اهل معصیت هستیم و راه افتاد امد دم در ماشین، همین که خواست در را باز کند و بنشیند، سید شیشه ماشین را پايین داد و دست کرد تو جیبش و پاکت پولش را در آورد و گفت: دخترم ! من ده شب برای مادرم زهرا علیها السلام منبر رفتم، این پول را امشب به عنوان پول منبر و روضه به من دادند،آدرسم را هم پشتش نوشتم، این پول را بگیر و به خانه ات برو و تا تمام نشده از خانه بیرون نیا، پولت هم که تمام شد، آدرس و تلفنم را هم نوشته ام . بیا من پول بهت می دهم، خرجی ات را می دهم، شوهرت می دهم، جهیزیه برایت تهیه می کنم، تو جوانی ، دخترم حیف است دامنت را از الان به معصیت آلوده کنی.

هر سخن از دل بر آید، لاجرم بر دل نشیند

   من دیدم که این دختر منقلب شد،یک مرتبه اشک بر صورتش نشست و پاکت پول را گرفت: و گفت:

   آقا به مادرتان زهرا علیها السلام دیگر گناه نمی کنم،

    وقتی در تشییع جنازه او ، این ماجرا را برای من گفت،  گریه ام گرفت. با خودم گفتم: پس من آن شبی که سید را در خیابان ری دیدم،  داشت با یک زنی می رفت، او  می رفته که آن زن را توبه بدهد و با خدا آشتی دهد و من بیچاره با بد گمانی، گفتم سید دارد می رود گناه کند، از این کارم خجالت کشیدم.

http://30arg.blogfa.com/

لقمان حکیم پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان.

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور .

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.

دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد .

روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ها بخواند.

پسر گفت:

امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.

لقمان گفت:
پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى.

http://30arg.blogfa.com/

كاريكاتور نقش زن در سينما

http://life4.blogfa.com/
ادامه نوشته

وقتی خواستیم طرحمونو عملی کنیم،ترس و دودلی مرددمون کرده بود.میترسیدیم که نکنه مادرای این ۱۰ بچه ی عادی،قبول نکنن که سعید همراه با فرزنداشون توی یه کلاس باشه،با اونا تاب بازی کنه،کنارشون بشینه و باهاشون حرف بزنه،براشون پانتومیم اجرا کنه و...

میگفتیم:نکنه با این کار،خدایی نکرده بچه ها از سعید بترسن و بهش بی احترامی کنن،یا طور دیگه ای با هاش رفتار کنن.اما وقتی سعید و مادرش وارد کلینیک شدن،همه ی اون بچه ها با صدای بلند به سعید سلام کردن و حالشو پرسیدن.وقتی سعید نقاشی میکرد یا سفال سازی،تشویقش میکردن و با نگاه های مهربونشون همراهیش میکردن.

اونجا بود که به خودمون گفتیم:بچه ها خیلی بهتر از بزرگترا،سعید و امثال اونو درک میکنن.

به خود میبالیم

                                                         

http://rozaneh89.blogfa.com/

حضرت موسی :

«پروردگارا ! کدام عمل٬ نزد تو برترین است؟»

فرمود:«دوست داشتن کودکان٬ چون من آنان را بر توحید خود سرشته ام»

http://rozaneh89.blogfa.com/

حضرت امام على عليه السلام  ميفرمايد:

 «تورات با پنج جمله پايان يافته كه من دوست دارم در آغاز هر روز آنها را از نظر بگذرانم».
سپس آنها را به اين صورت بيان مي‏فرمايد:

«ألْاوَّلُ: الْعَالِمُ الَّذِي لَا يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ فَهُوَ وَ إِبْلِيسُ سَوَاءٌ».

 «وَالثَّانِي: سُلْطَانٌ لَا يَعْدِلُ بِرَعِيَّتِهِ فَهُوَ وَ فِرْعَوْنُ سَوَاءٌ».

 «وَ الثَّالِثُ: فَقِيرٌ يَتَذَلَّلُ لِغَنِىٍّ طَمَعاً فِي مَالِهِ فَهُوَ وَ الْكَلْبُ سَوَاءٌ».

 «وَ الرَّابِعُ: غَنِّىٌ لَا يَنْتَفِعُ بِمَالِهِ فَهُوَ وَ الأَجِيرُ سَوَاءٌ».

 «وَ الْخَامِسُ: امْرَأَةٌ تَخْرُجُ مِنْ بَيْتِهَا بِغَيْرِ ضَرُورَةٍ فَهِيَ وَ الأَمَةُ سَوَاءٌ»

 «اوّل عالمى كه به علمش عمل نكند، با شيطان مساوى است».

 «دوم زمامدارى كه عدالت را درباره مردم رعايت نكند، با فرعون مساوى است».

 «سوم فقيرى كه در برابر غنى به خاطر طمع در اموال او ذليلانه خضوع مى‏كند، با سگ مساوى است».

 «چهارم ثروتمندى كه از مالش (براى خود و كمك به ديگران) بهره نمى‏گيرد، با فقير اجير مساوى است».

 «پنجم زنى كه براى هواى نفس و بدون نياز از منزل خارج مى‏شود، او با كنيزِ برده يكسان است. (چرا كه او هم برده هوسهاست)».

http://haghigh110.blogfa.com/

 وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

  سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

 

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

  داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

  دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

  دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .

 

چرا کودکم کتاب نمی خواند؟

تلویزیون را خاموش کن بیا اینجا بشین ،این کتاب رو تا آخر بخون ،مواظب باش خوب ورق بزنی ،تازه برات خریدم خرابش نکنی ها.
 این کتاب رو دوست ندارم عکسهاش قشنگ نیست ، الان حوصله خوندن کتاب رو ندارم ، مامان بذار برم بازی ،بعدش که اومدم همه رو می خونم یا اینکه بذار تلویزیون روشن باشه کتاب رو هم می خونم .

اگر بخواهیم قصه ما و کودکانمان در مورد کتاب و مطالعه را بنویسیم بیش از اینها می شود و آخر قصه ،مابزرگترها ،آدم بده می شویم و کودکان قربانیان این آدمهای بدی که می خواهند با زور و بی حوصلگی ،کودکانی با فرهنگ تربیت بنمایند .

دلمان می خواهد کودکانمان کتاب بخوانند تا فرهنگ مکتوب جامعه رونق گیرد . رستم و سهراب را بشناسند و فردا نوجوانانی گردند با ذهنی پویا. سوال کنند آزمایش کنند زندگی را تجربه کنند و جوانانی گردند که پاسخ سوالات خود را نه در کوچه وبازار ،نه در شبکه های مختلف و نا صحیح ماهواره ،و نه در سایت های مبتذل ، بلکه در کتابها و مجلات علمی ،سایتهای مرجع بیابند .

http://nafardastan.blogfa.com/

ادامه نوشته

ترانه جدید و انتقادی یغما گلرویی درباره مجلات خانوادگی و اوضاع احوال ستاره ها؛

        



چه قدر این دَکه دوره از خیابون، با یه گله مجله روی پیشخون،
نه انگار آسمون رنگِ دروغه، نه انگار خون پاشیده توی میدون

مجله های خوبِ خانواده، با جلدای گلاسه، ورنی خورده
توشون تنها خبرهای قشنگه، نه هیچکس حبسیه، نه هیچکی مُرده

رو جلداشون همیشه اول ماه، یکی شیش در چهار داره می خنده
خبر هاشون همه در حول و حوشه زنای جلف و مَردای زننده:

سوپراستاره چشم آبی دوباره، یه لامبورگینی تازه خریده
فلان خانم بازیگر ازازسر، یه سانت از طولِ بینیشو بُریده

آقای فوتبالیست آخر هفته، بازم می ره جزایره قناری
تا ده، بیست، سی، چهل بازی کنه با، قراردادای چند میلیون دلاری

نمایشگاه گذاشتن بازیگرها، با عکس چوب و آب و کوه و جنگل
می گن بهرام رادان زن گرفته... خبر اینه قشنگ و دستِ اول!

مجله های موسیقی پُرن از، جوونایی با موی برق گرفته
با آلبومایی که بیرون نمیان، ولی آگهی می شن هر دو هفته

پدیده های تازه، رنگ و وارنگ، که سقفِ آرزوشون بنیامینه،
تو رو من، من تو رو، من، تو، تو رو من... کلام نابِ آهنگاشون اینه

توی شعرای یه خواننده ی راک، همیشه حرفِ دارا و نداره
ولی مانکنه چَرمه، چون می گن چَرم، لباس آدمای استواره!؟

تا وقتی که یه دختر بچه داره ، تنش رو واسه شامش می فروشه،
به من چه که فلان آرتیست و مطرب، چه جنسی، یا چه مارکی رو می پوشه؟

به من چه که کدوم خواننده ی پاپ، به دستش ساعتِ مارکِ رولکسه؟
کدوم رنگ توی دنیا رنگِ ساله؟ تو هالیوود کی اسطوره ی سکسه؟

من این جام! بین این مردم که امید، داره کم کم می میره تو دلاشون،
چه قدر فاصله دارن تیترا از ما، چه قدر این دَکه دوره از خیابون...

امام حسن مجتبی علیه السلام: علم خود را به مردم یاد بده و علم دیگران را بیاموز پس به تحقیق علم تو استوار می گردد و آنچه را نمی دانی، یاد می گیری.

زمین در انتظار تولد یک برگ

من در حال شمارش معکوس

صفر همیشه پایان نیست

گاه آغاز یک پرواز است

http://ghsharifi.blogfa.com/

کتابت را جا بگذار

جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رقتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی  رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند." رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش. در فرانسه کتاب‌های در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.

حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر درآورده است. در ترک‌بوکو – یکی از شهرهای ساحلی ترکیه – کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین‌که چشمم به صفحه اولش افتاد؛  از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم. در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:

"من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید."

در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: "خواننده شماره سه در ترک‌بوکو". پس تا به‌حال سه نفر که همدیگر را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند. طبق اصلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعه‌ی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.

برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند. توصیه می‌کنم سری به سایت bookcrossing.com بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است. از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید...

(به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب)

در اینجا


کوه شاعر است


درخت، قلم


دشت، کاغذ


رود، سطر


سنگ، نقطه


و من


که علامت تعجب‌ام




"شیرکو بیکس"

http://lawansaqez.blogfa.com/

آبادانیه میاد تهران سوار اتوبوس میشه بلیط آبادان میده راننده بهش میگه این مال آبادان تو تهران اعتبار نداره میگه وولک خوب نگاه کن روش نوشته آبادان و حومه

نامزد غضنفر به غضنفر می گه: عزیزم اگر می خواهی زنت بشم باید یه عالمه خرجم کنی! غضنفر هم که یک دل نه صد دل عاشق نامزدش بود از فردای همون روز راهی دشت و دمن می شه و شروع می کنه به خر جمع کردن

اصفهانيه به بچش ميگه برو دو تا نون از خونه همسايه بگير . بچه ميره و برميگرده ميگه نون ندادند.باباهه ميگه : چه همسايه خسيس هست برو از تو يخچال خودمون بيار

ترکه میره دزدی، صاحب‌خونه پا میشه میگه کیه اون جا؟ ترکه میگه: هیشکی، گربه‌ست، بعععععع

http://baran6573.blogfa.com/

شماها چقدر پول دارید؟؟

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام . 
نگارش از پست رسیده استاد محمدی 

To Love,or not to love    

کوچولو بودیم...زیاد. آدم هایی که دوستشان داشتیم ، دور بودند . هنرپیشه بودند و فوتبالیست و از همین ها . خبر ازدواج یکی که می رسید ، غصه مان می گرفت. نمی شد دیگر دوستشان داشت.یک روز خنده ام گرفت .به دوست ام گفتم :‌« ما که قرار نیست با این ها ازدواج کنیم...  اصلن امکان ندارد یک روز حتا ببینیم شان. چه فرقی می کند چه جوری باشند؟» و خودم جواب دادم:« نه..انگار یک هاله ای ، حصاری ، چیزی دور این ها کشیده می شود . انگار "نباید" دیگر دوستشان داشت. دور یا نزدیک.».

آن وقت ها نمی دانستم این "نباید" از کجا آمده است. راستش هنوز هم نمی دانم. فقط می دانم که نمی شود برای دوست داشتن ، باید و نباید گذاشت . برای "آزار دادن " می شود . نباید آزار بدهی. نباید آزار ببینی. حالا دوست داشتن این وسط گاهی کم می شود. کم که نه، پنهان می شود. این را کاری نمی شود کرد انگار.

چند روز پیش بود که عکس « حجت سپهوند» را دیدم. عکاس است. هنرمند است. دوست داشتنی بود. یک جایی ته دلم مثل همیشه ترسید:‌نکند متاهل باشد؟ ... بعد از این همه وقت. حالا گیرم آدم هایی که دوستشان دارم آن قدر ها هم دور از دست رس نباشند. گیرم گاهی هم بشود دیدشان. چه فرقی می کند؟ مگر من قرار است بینی ام را فرو کنم توی زندگی خصوصی شان؟؟ نه. آدم ها را می شود دوست داشت. می شود مثل یک هنرمند دوست داشت، مثل یک نویسنده دوست داشت، مثل یک روزنامه نگار دوست داشت، مثل یک دوست دوست داشت، حتا می شود مثل یک «مرد» دوست داشت.

به آنهایی که بلدند زندگی شان را خط کشی کنند ، به آنهایی که می فهمند چطوری دوستشان داری، به آنهایی که بلدند دوست داشتن را ،به آنهایی که بلدند آزار ندهند و آزار نبینند ، باید بگویی.

باید بگویی:« دوستت دارم!»

 http://www.havva12.persianblog.ir/

یک «بالون ژوژه» بود. از همان هایی که گردنشان باریک است و یک خط مشکی روی گردنشان دارند...که مثلن یعنی تا اینجا این‌قدر است. داشتم زیر شیر آب می‌شستم اش که شکست. همان جا گذاشتم اش. آخر کلاس مسئول آزمایشگاه همه را چند دقیقه نگه داشت تا بگوییم کار کی بوده. نگفتم. یک نفر دیده بود البته... بعدتر گفت که من را دیده و پرسید چرا نگفتم.نمی‌دانستم. می‌ترسیدم. ١١ سالم بود.

فکر می‌کردم«من» نباید چیزی را بشکند.

خیلی گذشت. سخت گذشت . تا برسم به جایی که سرم را بلند کنم و بگویم:« من بودم!» تا بفهمم نگه داشتن بعضی چیزها نمی‌ارزد به این‌که هر روز یک نفر یک جوری نگاهت کند. تا این‌که نترسم. یاد بگیرم «از دست دادن» را.

تا این‌که زیر چیزی که می‌نویسم مُهر بزنم و بگویم:«این تشخیص من است!» و بایستم پای اشتباه بودن اش.

وقتی برای آدم‌ها می‌گویم چه کرده ام، چطور تو را شکسته ام ، همه یک چیز می‌گویند:« خب چرا گفتی بهش که این کار رو کردی؟؟»

و من دیگر هیچ چیز نمی‌گویم.نمی‌گویم درست است که تو عزیزی ، که بزرگ ای،که برای داشتن ات باید خیلی کارها کرد، اما وقتی «داشتن» ات خوب است ، وقتی می‌شود «داشت» ات، که من هم عزیز باشم. که بزرگ باشم.

که اشتباه کرده باشم، اما سرم را بالا بگیرم و بگویم:«من بودم!» ، که بدانم باید تنبیه شوم.

هر چند سخت باشد، هر چند نَفَس ام بالا نیاید، هر چند مرغ سرکنده شده باشم، 

هر چند شاید دیگر نشود «داشت» ات...

   http://www.havva12.persianblog.ir/

وقتی گونه اش را بوسیدی،

نگران رد رژ لبت نباش... سریع با انگشت هایت روی رد بوسه ات نکش... اصلن فکر نکن به «رد»‌ها . کیف کن. بگذار ردت بماند. بگذار آن ٣/٠ ثانیه‌ی پایانه های حسی لب‌ات هی کش بیاید.

او هم اگر «او» باشد، به ردش فکر نمی‌کند. می‌میرد در لذت لطف و نرمای لب هایت.

http://www.havva12.persianblog.ir/

اسمش را گذاشته بودیم « دپرسیونِ بعد از شدن‌».

کوچک بودیم. تازه داشتیم دنیای دیگری را آرام کشف می‌کردیم.لذتِ بودن، همراه بودن با جنس دیگر را می‌چشیدیم. اما یک جای کار اشکال داشت انگار. هر کدام‌مان که از قراری بر می گشت، یک جوری می‌شد. می‌رفت توی خودش. دلش گریه می‌خواست. حال گندی بود که فقط  می‌خواستی بگذرد.

اول ها فکر می ‌کردیم به خاطر عذاب وجدان است. به خاطر این‌که همیشه گفته اند نباید ببینی و بچشی و ببوسی . اما بعد تر فهمیدیم قضیه عمیق تر است. هیچ ربطی به اعتقاد و مذهب و عرف و این ها هم ندارد.

نفهمیدیم...من فهمیدم.حالا یکی از آن کوچک ها، کوچولوی ٢ ساله دارد. یکی دیگر ازدواج کرده... یکی هم شده پزشک خانواده. حالا من فهمیده ام که این حال، شاید برای این است که آخرش، بعد از آن همه تقلا ، بعد از آن همه حس خوب، یک‌هو به یک خالی می‌رسی. یک‌هو می‌فهمی همه‌ی فشار بازو هایت ،همه ی توان لب هایت، همه ی مهربانی ِ صدایت،‌کافی نبوده است. نتوانسته اند کاری بکنند. نتوانسته اند «یکی» ات بکنند با یکی که دوستش داری.

آخرش می‌فهمی که تنهایی.

ولی می‌ارزد ها!

http://www.havva12.persianblog.ir/

نفیسه که گوشی ام را دید، خندید و گفت :«کلی رفت روی قیمتت!» خندیدم و گفتم:« آهای!! از کی تا حالا این شکلی رو آدم ها قیمت می‌ذاری؟؟» می‌خندیدم...اما جدی بود. ناراحت شده بودم. فکر می ‌کردم خیانت کرده ام به خودم که همیشه با لج بازی گوشی معمولی ام را دست‌ام می‌گرفتم و می ‌گفتم : همین برام کافیه ... حالا هم خودم را توجیه می‌کنم. می‌گویم این را خریده ام تا مجبور نباشم هی اس‌ام‌اس های تو را پاک کنم! می‌بینی؟ اصلن همه اش تقصیر تو است!

یک چیزهایی را باید البته دید. من با تو فرق دارم. باورت می‌شود همین دیشب بود که « شب ممکن» را خواندم و فهمیدم شهرک غرب جزء بالاشهر تهران است؟! البته قبل تر هم شک کرده بودم. وقتی ستاره پرسید تو کجا هستی... و من که گفتم، با لحن خاصی تکرار کرد: شهرک غرب... اصلن ستاره این جور وقت ها بیشتر به تو شبیه است. مثل وقتی که از من می‌پرسد: ماشین تون چیه؟ و من تازه می‌فهمم «ماشین»ِ آدم ها هم مهم است... و خجالت می‌کشم.برای اولین بار به خاطر معمولی بودن.

به تو شبیه تر است وقتی تو می‌پرسی: ماشین ستاره چیه؟ و می ‌گویی: ٢٠۶ سفید خیلی دخترانه است... من بعضی چیزها را تازه دارم کشف می‌کنم.می‌دانی، یادم نداده اند.هیچ وقت نشنیده ام کسی را بخواهند به خاطر ماشین اش یا خانه اش یا ... آدم ها را این شکلی ندیده ام. راستش را بخواهی یک کمی هم فراری ام از این جور آدم ها.

هنوز هم آن روزنامه نگار یک لا قبایِ بسیار باهوش را،که سوار پراید سفیدش می‌شود دوست تر دارم از... نمی‌دانم...آها،از استادی که آزرای آلبالویی سوار می‌شود و متخصص مملکت است... اما ... بگذریم.

شاید هم یک جور عقده‌ی طبقاتی باشد ها. شاید.

شاید به خاطر این است که همیشه اول بوده‌ام. و این کجا بودن و چندم بودن دست خودم بوده ... به جز وقتی که دخترک با ویولن ایتالیایی اش وارد کلاس می‌شود و می‌گوید: بابام اینو از رم برام آورده ...

 http://www.havva12.persianblog.ir/

پرده یکم:

می گویند تن ها بود. خدا را می گویند. دوست داشت دیده شود. انسان را درست کرد. خوش به حالش... بلد بود درست کند.

***

پرده دوم:

باران می آمد. دخترک غم گین بود. پسر پرسید: چه باید می کردم که نکردم؟ دخترک آرام گفت: من زن ام. مثل همه ی زن ها.

دوست دارم به من بگویی خوشگل ام.

حتا اگر نیستم.

دوست دارم به من بگویی لباس هایم قشنگ اند.

حتا اگر نیستند.

دوست دارم به من بگویی دوستم داری.

حتا اگر نداری.

(این آخرهایش داد میزد به گمانم.)

***

پرده ی آخر:

زن چشم هایش را بسته بود و خودش را سپرده بود به امن ترین جای دنیا. عین خیالش هم نبود که آرایش ندارد و حلقه ی کبود دور چشم هایش که ارثی است،راحت دیده می‌شود حالا. مرد بیخ گوش اش گفت:

تو چشم هات سایه سرخوده ها... بانو!

زن زیبا شد.

 نگارش از سایت:http://www.havva12.persianblog.ir/

7ضرب المثل زیبا از چند کشور جهان

۱- ضرب المثل جامایکایی
no  call  alligator  long mouth  till  you pass him
قبل از آن که از رودخانه عبور کنی ، به تمساح نگو “دهن گنده”.
[تفسیر :  تا وقتی به کسی نیاز داری،او را تحمل کن و با او مدارا کن. ]
معادل فارسی : صبر کن خرت از پل بگذره بعد ...
 
 
۲ – ضرب‌المثل هاییتیایی
if  you  want  your  eggs  hatched , sit  them yourself
اگر می‌خواهی که جوجه‌هایت سر از تخم بیرون آورند ، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.
[تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی، آن را به شخص دیگری غیر از
خودت مسپار.]
 
 
۳ – ضرب‌المثل لاتین
a silly  rabbit  have  three  opening to its den
یک خرگوش احمق ، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.
[تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی]
 
 
۴ – ضرب‌المثلی از شمال آفریقا
Every  beetle  is a gazelle  in the eyes  of   its mother
هر سوسکی از دید مادرش به زیبایی غزال است.
معادل فارسی :  اگر در دیده‌ی مجنون نشینی ، به غیر از خوبی لیلی نبینی.
 
 
۵ – ضرب المثل روسی
An empty  barrel  makes  greatest  sound
بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
[تفسیر : هیاهو و ادعای بسیار نشان از میان تهی بودن دارد.]
 
 
۶ – ضرب‌المثل اسپانیایی
after  all  , to make  a beautiful omelet you have  to break  an egg
برای پختن یک املت خوشمزه ، حداقل باید یک تخم‌مرغ شکست.
[تفسیر: بدون صرف هزینه ، به نتیجه‌ی مطلوب دست نخواهی یافت]
معادل فارسی : بی‌مایه فطیر است.
 
۷ – ضرب‌المثل روسی
all  are  not  good cooks who carry long knives
هر که چاقوی بزرگی در دست دارد ، لزومآ آشپز ماهری نیست.
[تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست]
معادل  فارسی : به عمل کار برآید

http://raeghi.blogfa.com/

نهنگی که در ساحل تقلا می کند

                                      برای دیدن هیچ کس نیامده است

حسین پناهی

امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت
http://hava0.blogfa.com/

روز ملی یوزپلنگ

 9 شهریور ماه ، سالروز فاجعه تلخ کشتار یوزپلنگ ها در ایران است. روزی که اکنون دوسال است به نام روز ملی یوزپلنگ نامگذاری شده تا با یادآوری واقعه تلخ کشتار یوزپلنگ ها در بافق، ‌هشدار دیگری باشد برای ما ایرانیان که تا دیر نشده بجنبیم چرا که یوزپلنگ آسیایی،‌ که زیستگاهش تنها منحصر به ایران شده هم اکنون به شدت در خطر انقراض قرار دارد .

http://tjbc.blogfa.com/

زنده یاد حسین پناهی

جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودنبودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند.

http://ghalam-s.blogfa.com/post-41.aspx

شیخ حیله گر

چيست فرق آدمي با جانور؟
تا که مي نازد به خود از آن بشر

آدمي را گر نبود اين امتياز
بود بيش از جانور غرق نياز

هست اين نيروي ممتاز بشر
عقل دور انديش و آينده نگر

در شگفتم من چرا اين برتري
گشته در او مايه وحشي گري؟

در طبيعت بي گمان هر جانور
هست در هنگام سيري بي خطر

من نمي دانم چرا نوع بشر
وقت سيري مي شود خونخوار تر

در ميان جنگل دور و دراز 
هيچ حيوان ديده اي همجنس باز؟

هيچ شيري ديده اي در بيشه زار
جمع شيران را کشد بالاي دار؟

هيچ گرگي بوده کز بهر مقام
گرگ ها را کرده باشد قتل عام؟

هيچ ماري ديده اي با زهر خود
کشته ها بر پا کند در شهر خود؟

هيچ ميمون ساخته بمب اتم؟
تا که هستي را کند از صحنه گم؟

ديده اي هرگز الاغي باربر
مين گذارد کار زير پاي خر؟

هيچ اسبي ديده اي غيبت کند؟
يا به اسب ديگري تهمت زند؟

هيچ خرسي آتش افروزي کند؟
يا گرازي خانمان سوزي کند؟

هيچ گاوي ديده اي کز اعتياد
داده گاو و گاوداري را به باد؟

پس چرا انسان با عقل و خرد
آبروي دام و دد را مي برد؟

پس بود ديوانه بي آزار تر
زانکه محروم است از عقل بشر

مولوي استاد حکمت در جهان
کرده بس اين نکته را شيرين بيان

آزمودم عقل دور انديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را

زين سبب آن کس که مي نوشد شراب
تا شود لايعقل و مست و خراب

چون شود از عقل و حيلت بي خبر
بس شرف دارد به شيخ حيله گر

دکتر ميترا روحاني

golden One

خوردوی خاتم کاری که بر روی آن 150 قطعه الماس و 10 کیلو طلا نصب شده توسط هنرمندان و طراحان شیرازی مقیم خارج ساخته شده و توانسته به خوبی هنر اصیل ایران را به رخ تکنولوژی غرب بکشد.
ادامه نوشته

تعطیلی کارخانه

کارخانه شیر بزرگمهر تعطیل شد

در همین رابطه اهالی بزرگمهر اعتراضات خود را به اشکال گوناگون اعلام نمودند که تا کنون به جایی نرسیده است. این تعطیلی که به سومین روز خود رسیده مشکلاتی را برای هر دو طرف ایجاد نموده است.

ميزي براي كار
كاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
اين بود زندگي؟!

نگارش از سایت: http://www.khialateman.blogfa.com/

آغوشگیری و گوش شنوا

احتمالاً زمانهایی در دوران بهبودی وجود داشته که به افرادی که در رنج بزرگی به سر میبردند، نزدیک شدهایم. با این پرسش کلنجار میرفتیم: «برای اینکه آنها احساس بهتری داشته باشند، چه کاری میتوانیم انجام دهیم؟» برای تسکین دادن به درد آنها احساس اضطراب و بیکفایتی میکردیم. آرزو میکردیم تجربه بیشتری برای مشارکت کردن داشتیم. نمیدانستیم چه بگوییم.  

اما گاهی اوقات در زندگی زخمهایی است که حتی با صمیمانهترین کلمات هم تسکین نمییابد. وقتی پای عمیقترین احساسات همدردی ما در میان است، کلمات هرگز نمیتوانند تمام منظور ما را ابراز کنند. زبان از برقراری ارتباط با یک روح زخمخورده قاصر است، به طوری که تنها ارتباط با نیرویی برتر و مهربان میتواند بر زخم روح مرهم باشد.  

وقتی افرادی که دوست داریم، غصه میخورند، شاید صرفاً حضور ما دلسوزانهترین کمکی است که میتوانیم ارائه دهیم. میتوانیم مطمئن باشیم نیرویی برتر و مهربان برای التیام روح، سخت در تلاش است؛ تنها وظیفه ما حضور در آنجاست. حضور ما، یک در آغوشگیری صمیمانه و یک گوش شنوا مطمئناً عمق احساسات ما را ابراز میکند و در برقراری ارتباط با انسانی که در عذاب است، از کلمات هم تأثیر بیشتری دارد.    

v

فقط برای امروز:  حضور، در آغوشگیری و گوش شنوای خود را به فردی که دوست دارم، عرضه میکنم.

http://alcoholics-ananymous.blogfa.com/post-1121.aspx

فقط برای امروز:

 ای نیروی برتر، به من کمک کن با وزش باد زندگی خم شوم و از گذر آن سرفراز شوم. من را از انعطافناپذیری نجات ده. 

http://alcoholics-ananymous.blogfa.com/post-1123.aspx

 می توان گلی را زیر پا لگد مال کرد،

 اما محال است که بتوان عطر آن را در فضا محو کرد.

يک شمع مي تواند هزاران شمع را روشن کند،

بدون آن که چيزي از دست بدهد،

مانند شادي که هيچ گاه با تقسيم کردن کم نمي شود.

کاغذ سفيد را هر چقدر هم که تميز و زيبا باشد کسي قاب نمي گيرد.

براي ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي براي گفتن داشت.

ناخوش آواز

ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، بگفت : 

  « تو را مشاهره1 چند است؟ »

گفت : «هیچ »

گفت : « پس چرا زحمت خود همی دهی ؟»

گفت : « از بهر خدا می خوانم. »

گفت : « از بهر خدا مخوان ! »

گر تو قرآن بدین نمط خوانی        ببری رونق مسلمانی

 گلستان سعدی


1. مشاهره : اجرت ماهانه، حقوق

http://30arg.blogfa.com/

خدا کجا نیست

شخصی از طفلی سوال کرد، که: 
  اگر گفتی خدا کجاست یک اشرفی به تو خواهم داد.

آن طفل در جواب گفت: 
  اگر گفتی که خدا کجا نیست دو اشرفی به تو خواهم داد. 
(منبع:http://yas-m.blogsky.com/)
 
*************
از ابوسعید ابی الخیر پرسیدند : خدا را کجا جوییم؟ گفت : 
 کجا جستید که نیافتید ؟!

یادمان باشد که : او که زیر سایه  دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم  نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنیم که نتوانیم آن را برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آن ها که دوستشان می داریم ،می توانند دوستمان نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که  که دلی نو بخريم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن، نه آزادی .

یادمان باشد که : باور هایمان شاید دروغ باشند .

یادمان باشد که : لبخندمان را توى آیینه جا نگذاريم .

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

یادمان باشد که : لزومی ندارد همان قدر که تو برای ما عزیزی ، ما هم  برایت عزیز باشيم .

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنيم، ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودمان نباشد .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی ما در مقایسه با تنهایی خورشید .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچ کدام ماندگار نیستند .

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

یادمان باشد که : ما تنها نیستيم .ما یک جمعیتیم که تنهايیم .



منبع:WwW.SMSHA.Tk
نگارش از سایت http://30arg.blogfa.com/