وقتی خواستیم طرحمونو عملی کنیم،ترس و دودلی مرددمون کرده بود.میترسیدیم که نکنه مادرای این ۱۰ بچه ی عادی،قبول نکنن که سعید همراه با فرزنداشون توی یه کلاس باشه،با اونا تاب بازی کنه،کنارشون بشینه و باهاشون حرف بزنه،براشون پانتومیم اجرا کنه و...
میگفتیم:نکنه با این کار،خدایی نکرده بچه ها از سعید بترسن و بهش بی احترامی کنن،یا طور دیگه ای با هاش رفتار کنن.اما وقتی سعید و مادرش وارد کلینیک شدن،همه ی اون بچه ها با صدای بلند به سعید سلام کردن و حالشو پرسیدن.وقتی سعید نقاشی میکرد یا سفال سازی،تشویقش میکردن و با نگاه های مهربونشون همراهیش میکردن.
اونجا بود که به خودمون گفتیم:بچه ها خیلی بهتر از بزرگترا،سعید و امثال اونو درک میکنن.
به خود میبالیم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 8:12 توسط محمد
|