غرور عبادت سوز

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید كه عابدى در آن‏جا زندگى مى‏كرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى كه به كارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از كردار زشت خویش شرمنده‏ام. اكنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش كند، چه كنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند كرد و گفت:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏كار محشور مكن.
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود كه به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب كردیم و تو را با این جوان محشور نمى‏كنیم، چرا كه او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.
 
منبع:
غزالى، محمد، كیمیاى سعادت، ج 1، ص

امروز: یکشنبه، ۱۹ مه ۲۰۱۳ میلادی برابر ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ هجری خورشیدی

۱۸۸۰ - محمد مصدق (در تصویر) دولتمرد ایرانی، نخست‌وزیر ایران (از سال ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۳) و از بانیان ملی شدن نفت ایران، متولد شد

پس از کشته‌شدن پاتریس لومومبا، شعری با نام «سرود بهار» از عبدالله بهزادی در سوگ وی خطاب به همسر او در هفته‌نامه سپید و سیاه به‌چاپ رسید که بعدها متن سرود انقلابی بهاران خجسته باد شد؟

گلدان خالی اتاق را....
سرشار از ترانه ای کردم که..
دغدغه حضور را
از یادت خواهد برد
آمدی...!
بردار....مال توست

(حکیم فرزانه ابو علی سینا)

اگر میدانستید که یک محکوم به مرگ هنگام مجازات

 تا چه حد آرزوی بازگشت به زندگی را دارد٬

آنگاه قدر روزهایی را که با غم سپری میکنید ، می دانستید.

دوستان و فرزندان خویش را

 در خلوت توبیخ کن

 و در ملاء عام تحسین.

حموم بودم مامانم زد به در
میگم: بله؟
میگه: حمومی؟
میگم: پ ن پ اینجا لندنه صدای منو از رادیو بی بی سی میشنوی
میگه: در زدم بهت بگم مهمونا اومدن ، دختراشون هم رفتن تو اتاقت دارن با کامپیوترت بازی میکنن
لباس و حوله ات رو هم از پشت در برمیدارم که امشب تو لندن بمونی تا فهم درست جواب دادن و پیدا کنی

ماجرای عبادات

حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید.
با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد.
کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود،با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است،
ادامه نوشته

دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری الله... مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول می انداختند.
ادامه نوشته