کوچولو بودیم...زیاد. آدم هایی که دوستشان داشتیم ، دور بودند . هنرپیشه بودند و فوتبالیست و از همین ها . خبر ازدواج یکی که می رسید ، غصه مان می گرفت. نمی شد دیگر دوستشان داشت.یک روز خنده ام گرفت .به دوست ام گفتم :‌« ما که قرار نیست با این ها ازدواج کنیم...  اصلن امکان ندارد یک روز حتا ببینیم شان. چه فرقی می کند چه جوری باشند؟» و خودم جواب دادم:« نه..انگار یک هاله ای ، حصاری ، چیزی دور این ها کشیده می شود . انگار "نباید" دیگر دوستشان داشت. دور یا نزدیک.».

آن وقت ها نمی دانستم این "نباید" از کجا آمده است. راستش هنوز هم نمی دانم. فقط می دانم که نمی شود برای دوست داشتن ، باید و نباید گذاشت . برای "آزار دادن " می شود . نباید آزار بدهی. نباید آزار ببینی. حالا دوست داشتن این وسط گاهی کم می شود. کم که نه، پنهان می شود. این را کاری نمی شود کرد انگار.

چند روز پیش بود که عکس « حجت سپهوند» را دیدم. عکاس است. هنرمند است. دوست داشتنی بود. یک جایی ته دلم مثل همیشه ترسید:‌نکند متاهل باشد؟ ... بعد از این همه وقت. حالا گیرم آدم هایی که دوستشان دارم آن قدر ها هم دور از دست رس نباشند. گیرم گاهی هم بشود دیدشان. چه فرقی می کند؟ مگر من قرار است بینی ام را فرو کنم توی زندگی خصوصی شان؟؟ نه. آدم ها را می شود دوست داشت. می شود مثل یک هنرمند دوست داشت، مثل یک نویسنده دوست داشت، مثل یک روزنامه نگار دوست داشت، مثل یک دوست دوست داشت، حتا می شود مثل یک «مرد» دوست داشت.

به آنهایی که بلدند زندگی شان را خط کشی کنند ، به آنهایی که می فهمند چطوری دوستشان داری، به آنهایی که بلدند دوست داشتن را ،به آنهایی که بلدند آزار ندهند و آزار نبینند ، باید بگویی.

باید بگویی:« دوستت دارم!»

 http://www.havva12.persianblog.ir/