یک «بالون ژوژه» بود. از همان هایی که گردنشان باریک است و یک خط مشکی روی گردنشان دارند...که مثلن یعنی تا اینجا این‌قدر است. داشتم زیر شیر آب می‌شستم اش که شکست. همان جا گذاشتم اش. آخر کلاس مسئول آزمایشگاه همه را چند دقیقه نگه داشت تا بگوییم کار کی بوده. نگفتم. یک نفر دیده بود البته... بعدتر گفت که من را دیده و پرسید چرا نگفتم.نمی‌دانستم. می‌ترسیدم. ١١ سالم بود.

فکر می‌کردم«من» نباید چیزی را بشکند.

خیلی گذشت. سخت گذشت . تا برسم به جایی که سرم را بلند کنم و بگویم:« من بودم!» تا بفهمم نگه داشتن بعضی چیزها نمی‌ارزد به این‌که هر روز یک نفر یک جوری نگاهت کند. تا این‌که نترسم. یاد بگیرم «از دست دادن» را.

تا این‌که زیر چیزی که می‌نویسم مُهر بزنم و بگویم:«این تشخیص من است!» و بایستم پای اشتباه بودن اش.

وقتی برای آدم‌ها می‌گویم چه کرده ام، چطور تو را شکسته ام ، همه یک چیز می‌گویند:« خب چرا گفتی بهش که این کار رو کردی؟؟»

و من دیگر هیچ چیز نمی‌گویم.نمی‌گویم درست است که تو عزیزی ، که بزرگ ای،که برای داشتن ات باید خیلی کارها کرد، اما وقتی «داشتن» ات خوب است ، وقتی می‌شود «داشت» ات، که من هم عزیز باشم. که بزرگ باشم.

که اشتباه کرده باشم، اما سرم را بالا بگیرم و بگویم:«من بودم!» ، که بدانم باید تنبیه شوم.

هر چند سخت باشد، هر چند نَفَس ام بالا نیاید، هر چند مرغ سرکنده شده باشم، 

هر چند شاید دیگر نشود «داشت» ات...

   http://www.havva12.persianblog.ir/