﴿يا أيها الذين آمنوا اجتنبوا كثيراً من الظن أن بعض الظن إثم

﴿ولاتقف ماليس لك به علم

ای اهل ایمان اجتناب کنید از خیلی از گمان ها،بعضی از گمان های شما گناه است .

 مسلمان حق ندارد به برادر دینی اش گمان بد ببرد .هر عملی را که می بیند و هر گفته ای را که می شنود، وظیفه اش این است که حمل بر صحت کند.

عالمی بود در تهران به نام سید مهدی قوام .این عالم متخلق، خیلی در س ها به مردم داد و زندگی پر باری داشت. یکی از شاگردانش که با ایشان مانوس بود ، مي گفت :

  شبی درخیابان ری می رفتم که بر خورد کردم به سید مهدی، دیدم دارد می رود و زنی هم پشت سرش به دنبال اوست. آن زن ظاهر متدینی نداشت. یعنی نمی خورد که وابسته به یک بیت روحانی باشد. یک مرتبه شیطان گرفتارم کرد و بدگمانی پيش خودگفتم: پس سید مهدی قوام هم آدم فاسد و خرابی بوده که آخر شب با یک زن بی بند و بار دارد می رود، دنبالشان راه افتادم. - قرآن می فرماید:( و لا تجسسوا) ، تجسس نکنید.دونفر دارند با همدیگر می روند شما وظیفه ندارید دنبالشان راه بیفتید ببینید این زنش هست یا نه؟.چنین وظیفه ای نداریم.قرآن  تصریح می کند تجسس در امور هم نکنید.یعنی در کار همدیگر مداخله نکنید، فضول کار همدیگر نباشید. 

  آن شب آنان را تا میدان امام (توپخانه سابق)تعقیبشان کردم، با همدیگر توی یک مسافر خانه ای رفتند که آن مسافر خانه هم ،خیلی خوشنام نبود، دیگه گمانم داشت به يقين تبديل مي شد ،در دلم گفتم که هر چه بگندد نمکش می زنند،  وای از آن وقت که بگنددنمک. پس سید مهدی قوام هم کارش خراب بوده و ما نمی دانستیم.عجب!

    اول کاری که کردم پای درس ایشان نرفتم ،یک روز رفتم،توی دلم به او خندیدم و گفتم:ما که تو را دیدیم داشتی با زنی می رفتی، پای درس استاد نشستم و به یک ستون تکیه دادم...،ایشان هم درس اخلاق می گفت و عده ای هم از بازاري ها می آمدند و استفاده می کردند. روی صندلی نشست و پس از " بسم الله الرحمن الرحیم " ، همین آیه  مورد بحث را مطرح کرد، ( ان بعض الظن اثم ) ، ايشان تاکید كرد بعضی گمان های شما معصیت است، انسان حق ندارد نسبت به برادر دینی اش گمان بد ببرد .

  بعد رویش را به من کرد، در باطن با همه حرف می زد و در ظاهر با خود من، گفت:

   خوب عزیز من، تو مثلا در دل شب، توی خیابان داری می روی،می بینی سید دارد با زنی می رود، خوب وظیفه دینی تو حمل به صحت است،بگو شاید این بیچاره گرفتار است به او مراجعه کرده،شاید بیچاره بدبخت گنهکاری است که آمده پیش سید توبه کند، بگو شاید بیچاره پولی می خواهد که سید رفته پولی برایش تهیه کند، این همه شارع برای تو راه باز کرده است،توی بی انصاف همه راه ها را رها کردی ، آمدی توی کوچه و با بدگمانی،گفتی که سید یک زنی را گرفته که با او گناه کند،کجا اسلام این

را گفته که تو چنین تفکری داشته باشی؟ در حالی که این همه راه حمل به صحت برای تو باز است؟

   سید تمام مسائل راداشت یکی یکی می گفت. مثل این که انگار ما فی الضمیر مرا می خواند:

   خب چرا درس را تعطیل کردی؟ خودت را عقب انداختی؟چند روز است نیامدی؟

  من قدری دلم آرام شد، اما ته دلم صاف نشد.

مدتی گذشت و سید مهدی قوام مریض شد و به رحمت خدا رفت، در تشییع جنازه  سید، یکی از دوستان نزدیک او مرا صدا زد، گفت : فلانی ! گفتم: بله ، گفت : می دانی سید حالات عجیبی داشت، گفتم : بله، گفت:

  یک مطلبی را من با چشم خودم از ایشان دیدم .خوب است برای تو تعریف کنم،حالا که مرده و رفته دیگر راضی است که حسن هایش را تعریف کنیم، گفتم: بگو،گفت:

    ایام فاطمیه بود . من در شمیران پای منبر سید می رفتم، به مناسبت ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها ده شب مراسم عزاداری بود، منبرش که تمام شد، برگشت به من گفت که فلانی! گفتم : بله، گفت:  حالش را داری امشب برویم با همدیگر الواطی کنیم؟  من اول تعجب

کردم،گفتم:  آقا شوخی تان گرفته؟ گفت : نه، امشب می خواهیم برویم الواطی، پول منبر را گرفتیم پولدار شدیم، حالش را داری بیا تا برویم؟ گفتم : آقا اگر شما بروید الواطی ،ما هم هستیم، چون شما اگر الواطی هم بروید، معصیت خدا نیست، ثواب و حسنات است.گفت: پس ماشینت را روشن کن برویم ، ماشین را روشن کردیم و نشست بغل دست ما و گفت: راست برو میدان بهارستان. با هم آمدیم میدان

بهارستان سابق،دیدم چند تا زن فاحشه گوشه و کنار میدان ایستاده بودند.  یکی جوان تر بود، سید گفت : برو آن جوان تر را صدا بزن بیاد، ما رفتیم و دیدیم دختر جوانی است اشاره کردم: بیا، خوب ماشین هم داشتیم و فکر کرد ما هم اهل معصیت هستیم و راه افتاد امد دم در ماشین، همین که خواست در را باز کند و بنشیند، سید شیشه ماشین را پايین داد و دست کرد تو جیبش و پاکت پولش را در آورد و گفت: دخترم ! من ده شب برای مادرم زهرا علیها السلام منبر رفتم، این پول را امشب به عنوان پول منبر و روضه به من دادند،آدرسم را هم پشتش نوشتم، این پول را بگیر و به خانه ات برو و تا تمام نشده از خانه بیرون نیا، پولت هم که تمام شد، آدرس و تلفنم را هم نوشته ام . بیا من پول بهت می دهم، خرجی ات را می دهم، شوهرت می دهم، جهیزیه برایت تهیه می کنم، تو جوانی ، دخترم حیف است دامنت را از الان به معصیت آلوده کنی.

هر سخن از دل بر آید، لاجرم بر دل نشیند

   من دیدم که این دختر منقلب شد،یک مرتبه اشک بر صورتش نشست و پاکت پول را گرفت: و گفت:

   آقا به مادرتان زهرا علیها السلام دیگر گناه نمی کنم،

    وقتی در تشییع جنازه او ، این ماجرا را برای من گفت،  گریه ام گرفت. با خودم گفتم: پس من آن شبی که سید را در خیابان ری دیدم،  داشت با یک زنی می رفت، او  می رفته که آن زن را توبه بدهد و با خدا آشتی دهد و من بیچاره با بد گمانی، گفتم سید دارد می رود گناه کند، از این کارم خجالت کشیدم.

http://30arg.blogfa.com/