اسمش را گذاشته بودیم « دپرسیونِ بعد از شدن‌».

کوچک بودیم. تازه داشتیم دنیای دیگری را آرام کشف می‌کردیم.لذتِ بودن، همراه بودن با جنس دیگر را می‌چشیدیم. اما یک جای کار اشکال داشت انگار. هر کدام‌مان که از قراری بر می گشت، یک جوری می‌شد. می‌رفت توی خودش. دلش گریه می‌خواست. حال گندی بود که فقط  می‌خواستی بگذرد.

اول ها فکر می ‌کردیم به خاطر عذاب وجدان است. به خاطر این‌که همیشه گفته اند نباید ببینی و بچشی و ببوسی . اما بعد تر فهمیدیم قضیه عمیق تر است. هیچ ربطی به اعتقاد و مذهب و عرف و این ها هم ندارد.

نفهمیدیم...من فهمیدم.حالا یکی از آن کوچک ها، کوچولوی ٢ ساله دارد. یکی دیگر ازدواج کرده... یکی هم شده پزشک خانواده. حالا من فهمیده ام که این حال، شاید برای این است که آخرش، بعد از آن همه تقلا ، بعد از آن همه حس خوب، یک‌هو به یک خالی می‌رسی. یک‌هو می‌فهمی همه‌ی فشار بازو هایت ،همه ی توان لب هایت، همه ی مهربانی ِ صدایت،‌کافی نبوده است. نتوانسته اند کاری بکنند. نتوانسته اند «یکی» ات بکنند با یکی که دوستش داری.

آخرش می‌فهمی که تنهایی.

ولی می‌ارزد ها!

http://www.havva12.persianblog.ir/