به پیشواز هفته منابع طبیعی

 

دومین عكس پربیننده سال 2008 به انتخاب نشنال‌ جئوگرافیک

دومين عكس پربيننده به انتخاب سايت نشنال جئوگرافيك مربوط به مقارنه مشتري و زهره با ماه است كه در يكم دسامبر سال 2008 انگار به زمين لبخند مي‌زنند.

اين عكس در حوالي شهر مانيل كشور فيليپين گرفته شده است. در حالي كه مردمان كشورهاي آسيايي اين لبخند آسماني را مشاهده مي‌كردند مردمان كشور امريكا اين منظره را به شكل كاملا برعكس و اخمو ديدند..

جهنم

ميگن جواب يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل . بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است 
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟ 
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند
:اما يکی از آنها چنين نوشت 
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد
۱) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود
۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند
اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود

عیب ها

 

گیلبرتو دنوچی تصویری عالی از رفتار ما می دهد. به گفته او، آدم ها مثل هندی ها روی زمین راه می روند، با یک سبد در جلو، و یک سبد در پشت. در سبد جلو صفات نیکمان را می گذاریم و در سبد پشتی، عیب هامان را نگه میداریم.

به همین دلیل، در روزهای زندگی،چشمان مان را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم. در همین زمان، بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند، تمامی عیوبش را می بینیم.

این گونه است که درباره خود، بهتر از او داوری می کنیم. بی آن که بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود، درباره ما به همین شیوه می اندیشد.

پائولو کوئیلیو


در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که  ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سكته می كرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بكنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نكنی ...

سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امكان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریكه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید



قانون دانه

نگاهي به درخت سيب بيندازيد. شايد پانصد سيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده
دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا
فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»

اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد،
بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»

از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:

- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.

- بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.

- بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده
ات را بفروشي.

- بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.

وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست
نمي کنيم.

قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت.

در يک کلام

افراد موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند.

============ ========= ========= ============ =====

همه امور به هم مربوطند

آيا دقت كرده ايد كه هر وقت به طور منظم ورزش مي كنيد، ميل به غذاهاي سالم تر و
بهتر داريد؟

آيا دقت كرده ايد كه وقتي غذاهاي سالم تر و بهتري مي خوريد انرژي بيشتري داريد
و طبعاً دوست داريد كه ورزش كنيد؟

همه چيز در زندگي به هم مربوط است. روش تفكر شما روي روحية شما مؤثر است، روحية
شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روي نحوة گفتارتان اثر مي
گذارد، روش حرف زدنتان روي طرز فكرتان مؤثر است!

تلاش براي پيشرفت در يك بُعد زندگي بر ساير ابعاد زندگي اثر مي گذارد.

وقتي در خانه خوشحال هستيد، در محل كار نيز احساس شادي بيشتري خواهيد كرد و
وقتي سر كار شاد باشيد در خانه نيز شاد خواهيد بود.

اينها به چه معناست؟

- اينكه براي پيشرفت در زندگي مي توانيد از هر نقطه مثبتي شروع كنيد. مي توانيد
با برنامه اي براي پس انداز، نوشتن ليست اهدافتان، رژيم غذايي يا تعهد براي
گذراندن وقت بيشتر با فرزندانتان شروع كنيد. اين كار مثبت منجر به نتايج مثبت
ديگر هم مي شود، چون که همه امور به هم مربوطند.

- مهم نيست كه تلاشي كه جهت «پيشرفت» مي كنيد كجا صرف مي شود. مهم اين است كه
شروع كنيد.

- عكس اين قضيه هم صادق است. يعني اگر يك بعد زندگي شما خراب شد، ساير ابعاد هم
به زودي خراب مي شود. بايد به اين مسأله دقت خاصي داشته باشيد.

در يک کلام

هر كاري كه انجام مي دهيد به نوبه خود اهميت دارد زيرا بر امور ديگر نيز مؤثر
است.

============ ========= ========= ============ =======

چرا؟ (WHY)


من دست ندارم.» بلكه پرسيد: «با پاهايم چه كاري مي توانم انجام دهم؟»، و من
هنگامي كه ديدم او با استفاده از پاهايش با چوبهاي غذا خوري ژاپني مي تواند غذا
بخورد، با خود گفتم: «او هر كاري را مي تواند انجام دهد».

هنگامي كه بلايي به سرمان مي آيد، يا همه چيزمان را از دست مي دهيم يا كسي كه
عاشقمان بوده ما را ترك مي كند، اغلب ما از خودمان مي پرسيم: «چرا؟»

«چرا من؟»

«چرا حالا؟»

«چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟»

سؤالاتي كه با «چرا » شروع مي شوند، ممكن است ما را به يك چرخة بي حاصل
بيندازند.

اغلب جوابي براي اين «چرا»ها وجود ندارد و يا اگر هم جوابي وجود داشته باشد،
اهميتي ندارد.

افراد موفق سؤالاتي از خود مي پرسند كه با «چه»  شروع مي شوند:

«چه چيزي از اين پيشامد آموختم؟»

«چه كاري بايد در برخورد با اين پيشامد بكنم؟»

و هنگامي كه پيشامد واقعاً فاجعه آميز است، از خود مي پرسند: «چه كاري طي 24
ساعت آينده مي توانم بكنم تا اوضاع كمي بهتر شود؟»

در يک کلام

افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر «وفق مراد» هست يا نه. اينها
از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه كه از دستشان بر مي آيد
انجام مي دهند. و اگر زندگي بر وفق مراد نبود، خيلي مهم نيست كه «چرا؟» دوست من «جان فوپ» وقتي متولد شد دست نداشت ولي هيچ وقت از خودش سوال نكرد

لباس های کثیف!  

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»

 همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

1- رستورانی واقع در یکی از خیابان‌های شهر نیس در جنوب فرانسه "دوزخ دانته" نام گذاری شده است. ولی روی در ورودی این رستوران این تابلو به چشم می‌خورد:

"با تهویه هوای مطبوع"
 

2- در یکی از آرایشگاه‌های اسکاتلند این آگهی جلب توجه می‌کند:

"غیبت باعث بلند شدن موها می‌شود." 
  

3-  در یکی از رستوران‌های شهر"شیکاگو" این آگهی جلب توجه می‌کند:

"اگر عادت دارید که خاکستر سیگار خود را توی فنجان بریزید. پس به خدمتکار رستوران بگویید که قهوه شما را درون یک زیر سیگاری بیاورد!" 
 

4- این آگهی در یک هتل آمریکا نصب شده است:

"در بستر سیگار نکشید. چون خاکستری که فرو می‌ریزد ممکن است خاکستر خود شما باشد!" 
 

5- بر بالای سر در یک کلیسادر انگلستان تابلویی بدین مضمون نصب شده است:

"کمک کنید تا جلوی فاسد شدن حقیقت و ایمان را بگیریم." 
 

6- صاحب یکی از رستوران‌های سوئد این اطلاعیه کوچک را پشت پنجره رستوران خود چسبانده است:

"داخل شوید.خستگی را از تن بیرون کنید و ناهار را در کمال آرامش صرف نمایید. زیرا دستگاه تلویزین ما در دست تعمیر است." 
 

7- در کمپ سربازان امریکایی در ویتنام که قسمتی از مهمات در آنجا نگهداری میشد روی یکی از اتاقها این اخطار به چشم می‌خورد:

"انبار مهمات. لطفا آهسته در بزنید." 
 

8- یکی از گدایان هند این تابلو را بر سینه خود نصب کرده بود:

"از پذیرفتن سکه‌های تقلبی معذور هستم!" 
 

9- در یکی از رستوران‌های قدیمی سوئیس این آگهی به چشم می‌خورد:

"دزدیدن هر گونه کارد و چنگال و نمکدان برای توریست‌ها آزاد است." 
 

10- در یکی از جاده‌های جنگلی امریکا که محل رفت و آمد گوزن‌ها است این تابلو وجود دارد که:

"گوزن‌ها مراقب اتو مبیل‌ها باشید!" 
 

12- این آگهی در یکی از سوپر مارکت‌های فرانسه که این روز‌ها گرانی در آن کشور کولاک می‌کند به چشم می‌خورد:

"اگر می‌خواهی فردا یک "فرانک"منفعت کنی هر چیزی را امروز بخر:"

داستان دو مجسمه

توي يه پارك در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يك زن و يك مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله كمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميكردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح­ خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت كه شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را كه همانا زندگي كردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميكنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر كاري كه مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي كرد: يك زن و يك مرد.
دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي كه در نزديكي اونا بود دويدند در حالی كه تعدادي كبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميكردند و خم و راست ميشدند و صداي شكسته شدن شاخه‌هاي كوچيك به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون ميداد كاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن.
فرشته كه گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي كرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه كرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين كار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو كبوتر رو نگه دار و من پی پی  می کنم روي سرش."

پاسخ جالب آلبرت انیشتین به خواستگارش

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت
 
به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و
 
 تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و
 
نبوغ تو چه محشری می شوند !

اقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و
 
دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود 
 
 ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که:
 
اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !
 

در اين تصوير چند صورت مي بينيد؟

آتش بس بخاطر کریسمس-25دسامبر1914میلادی

۲۴سپتامبر ۱۹۱۴.ارتشهای آلمان بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند.شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند.در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقهء خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک میکند.صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان میروند.آنشب سربازان ۳ ارتش در کنار هم شام میخورند و کریسمس را جشن میگیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق میکنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنک را از سر بگیرند!

شناسنامه آنتي‌اكسيدان‌ها

همان طور که از نامشان پيداست، آنتي اکسيدان‌ها ترکيبات يا مواد مغذي در غذاها هستند که قادرند با فرآيند فيزيولوژيک اکسيداسيون در بافت‌ها مقابله کنند. در واقع زماني که سلولهاي بدن ما، براي انجام فعاليت‌هاي متابوليک خود (سوخت و ساز مواد در بدن) از اکسيژن استفاده مي‌کنند، به شکل طبيعي موادي موسوم به راديکالهاي آزاد ايجاد مي‌شوند که قادر به ايجاد آسيب‌هاي بافتي خواهند بود و آنتي‌اکسيدان‌ها با خنثي کردن اثرات زيان‌بخش راديکالهاي آزاد از اين آسيب‌ها جلوگيري مي‌کنند.

جالب است بدانيد که همين روند اکسيداتيو است که باعث مي‌شود روغن فاسد شود ، سيبي که پوست آن گرفته شده تغيير رنگ دهد و آهن زنگ بزند.

اکسيدان‌هاي حاصل از فرآيندهاي داخل بدن، در نتيجه تنفس هوازي، متابوليسم و التهاب تشکيل مي‌شوند. راديکال‌هاي آزاد اگزوژن (خارجي) نيز از فاکتورهاي محيطي مانند آلودگي، نور خورشيد، ورزش شديد، اشعه ايکس، سيگار و الکل ناشي مي‌شوند.

از آنجايي که سيستم‌هاي آنتي اکسيداني  بدن ما کامل نيستند، بنابراين با افزايش سن بخش‌هاي سلولي آسيب ديده به واسطه اکسيداسيون در بدن جمع مي‌شوند و به اين دليل است که استفاده از منابع غذايي حاوي مواد آنتي اکسيدان ضروري به نظر مي‌رسد.

تابلویی که الهام بخش اوباما شد

HydroForum ® Group


فرارو- تابلوی نقاشی «امید»، اثر جورج فردریک واتس، نقاش بریتانیایی، توجه بسیاری از مردم و رسانه ها را به خود جلب کرده چرا که این اثر قرن نوزدهمی الهام بخش عبارت مشهور و تیتر کتاب باراک اوباما یعنی «بی پروایی امید» است.

«امید» در موزه کوچک «گیلدهال» در مرکز شهر لندن نگهداری می شود.

به گزارش روزنامه آمریکایی کریستین ساینس مانیتور، این موزه کمتر شناخته شده را باید با کمک نقشه شهر پیدا کرد و هیچگاه جزو دیدنی ترین نقاط لندن نبوده است. اما مسئولان آن از مراجعه گسترده مردم و بخصوص جهانگردان برای دیدن این نقاشی تعجب زده اند.

در تابلوی «امید»، زن جوانی به تصویر کشیده شده که مشغول نواختن چنگی است که فقط یک تار آن باقی مانده و گوش خود را برای شنیدن نوای چنگ به این آلت موسیقی نزدیک کرده است.

ارتباط این اثر با باراک اوباما از آنجا می آید که جرمای رایت، پیشوای مذهبی سابق وی، در یکی از سخنرانی های خود ۲۰ سال پیش این تابلو را منبعی الهام بخش توصیف کرد. او گفت: « در این تابلو زن جوان حال و روز یک قربانی جنگ را دارد ولی در عین حال بی پروایی و شهامت امید را به نمایش می گذارد.»

این تصویر و توصیف آن آویزه گوش باراک اوباما شد. او از همین عبارت در نطق سال ۲۰۰۴ و زمان انتخاب اش به عنوان سناتور و همینطور در عنوان کتاب دوم خود استفاده کرد.

کارکنان موزه کوچک گیلدهال که پس از ویرانی طی جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۹۱ مجددا گشایش یافت از میزان علاقه مراجعان به آثار فردریک واتس بخصوص تابلوی «امید» متعجب اند و می گویند همزمانی نمایش آثار وی با استفاده باراک اوباما ازعنوان این تابلو در سخنرانی خود کاملا تصادفی بوده است.

به خاطر پوشش رسانه ها و مطبوعات بریتانیا از ارتباط این تابلو با یکی از عبارت های مورد علاقه باراک اوباما نمایشگاه جدید موزه گیلدهال با استقبال فراوان هنردوستان و افراد بی تفاوت روبرو شده است.

گروه های توریست ژاپنی را می توان دید که به محض رسیدن به موزه به سراغ تابلوی «امید» می روند و یا جهانگردان از کشورهای دیگر را می توان دید که با پرس و جو در مورد این اثر شنیده های خود در مورد ارتباط آن با سخنرانی باراک اوباما را می سنجند.

این اثر متعلق به سال ۱۸۸۵ جزو یک مجموعه هنری خصوصی است و نقاش دو نسخه از آن نقاشی کرده است. نسخه بهتر آن در موزه مشهورتری در شهر لندن به نام «تیت» قرار دارد.

موضوع آثار دیگر فردریک واتس که در موزه گیلدهال به نمایش گذاشته شده اند عمدتا مشکلات و شرایط سخت زندگی فقرا و محرومان است. با وجودیکه این نقاش پس از مرگ شهرت نسبی خود را از دست داد ولی دو تابلوی وی به نام «امید» و دیگری «عشق و زندگی» از سایر آثار وی مشهورتر هستند.

باراک اوباما رئیس جمهوری جدید آمریکا اکنون امکان آنرا دارد که از تابلوی «عشق و زندگی» هر روز لذت ببرد چون این تابلو از سوی بریتانیا به مردم آمریکا تقدیم شد و تئودور روزولت رئیس جمهور اسبق آمریکا آنرا در یکی از تالارهای کاخ سفید نصب کرد

هزاران زمان و هزاران مکان

 فقط برای تو!

مردی از راه دور برای دیدن شیوانا به مدرسه او آمد. چند روز بعد به او خبردادند که به محض خروج از دیارش ، زمین لرزه ای شدید رخ داده و هیچ کس زنده نمانده است. مرد شاد و سرحال به شیوانا گفت:" می دانید چه اتفاقی افتاده است! اگر در زمان وقوع زمین لرزه من در آن مکان بودم ، حتما من هم جان می باختم! آیا این اتفاق نشانه آن نیست که من برگزیده ام و زمان مرگم به عقب افتاده است!؟"

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" برای تک تک موجودات عالم هزاران زمان و هزاران مکان برای مردن مقدر شده است. اینکه در یک زمان و مکان مشخص از مهلکه جان سالم بدر می بریم ، دلیل نمی شود که از آن هزاران هزار مهلکه دیگر که هر لحظه در هر مکانی امکان وقوعش هست زنده بیرون آئیم.

بله حق باتوست! در زمان زلزله ، دیار تو محل حضور تو نبود! اما مصیبت های عالم  فقط  زلزله و سیل و سرزمین های بلا فقط دیار تو نیستند!!

تو چه بسا به خاطر کاری که انجام دادی و یا ماموریتی که کاینات برایت در نظر گرفته و یا به سبب دعایی که در حق ات شده و یا فرصت اصلاح و تغییری که موقتا در اختیارت قرار داده شده و هزاران دلیل دیگر قرار نبود در آن زمان خاص در آن مکان خاص باشی. اما در عین حال تصور نکن که همه چیز به خیر گذشته است و تو تا ابد همینگونه زنده خواهی بود.

بدان که هر کاری که در زندگی انجام می دهیم ، زمان و مکان مرگ ما را جابجا می کند. اگر در زمانی خاص در مکانی مشخص نبودیم و گرفتار نشدیم ، نباید به خود مغرور شویم. باید کمی بایستیم و در احوال خود تامل کنیم و ببینیم کدام نیت و هدف ما را وادار ساخت به آن مکان نرویم و در آن زمان آنجا حاضر نباشیم. اگر این قصد و نیت مهاجرت از آن مکان بلاخیز را به خاطر آوردیم می توانیم دریابیم که چرا فرصتی بیشتر برای زنده ماندن به ما هدیه داده شده است. متاسفم دوست من، یکی از این هزاران زمان و هزاران مکان بالاخره به سراغ تک تک ما می آید. خوشبخت ترین انسان روی زمین کسی است که این زمان و مکان را خودش انتخاب کند و از این انتخاب هم راضی و سربلند باشد. "

جوجه اردک بزرگ مقام

شیوانا به همراه شاگردانش در میدان دهکده قدم می زد. کدخدا خودش را به کنار او رساند و آهسته در گوشش گفت:" استاد! مرد سبزی فروشی در کنار چشمه هست که احترام زیادی ، خیلی بیشتر از شما ، برای من قائل است. او به من می گوید "بزرگ مقام" و من از این گفته او احساس خوبی پیدا می کنم.اگر قبول نمی کنید بیائید تا به شما نشان دهم!

شیوانا تبسمی کرد و پذیرفت که همراه کدخدا نزد پیرمرد سبزی فروش بروند. پیرمرد تا کدخدا را دید از جا برخاست و با صدای بلند گفت:" جناب "بزرگ مقام"  برای خرید بر من منت گذاشتند ، چه می خواهید!؟ "

کدخدا سرمست از غرور مقداری سبزی سفارش داد و قدری هم پول بیشتر بابت تعریف و تمجید به مرد سبزی فروش داد. آنگاه رویش را به سمت مرد سبزی فروش کرد و گفت:" به نظرم شیوانا هم سبزی می خواست!؟"

شیوانا سری تکان داد و گفت:"من در مدرسه  سبزی های کاشت خودمان را می خوریم."

پیرمرد سبزی فروش تبسمی کرد و گفت:" البته ناگفته نماند که من هم هر وقت سبزی کم می آورم از مدرسه شیوانا سبزی هایم را تامین می کنم!"

چند قدمی که از مغازه سبزی فروش دور شدند ، کدخدا در حالی که از ذوق در پوست خودش نمی گنجید گفت:" دیدید استاد! او حتی شما را به اسم ساده شیوانا صدا زد و برعکس من را "بزرگ مقام" نامید. دیدید که چقدر من نزد اهالی احترام و ارج و قرب دارم."

کدخدا این را گفت و شادی کنان از شیوانا و شاگردانش دور شد. یکی از شاگردان که شاهد ماجرا بود با ناراحتی رو به شیوانا کرد و گفت:" چقدر اهالی این دهکده بی معرفت و قدرناشناس اند که قدر استاد بزرگی چون شما را نمی دانند! و به اسم ساده شما را صدا می زنند!"


شیوانا با لبخند گفت:" اگر سری به داخل مغازه سبزی فروش بزنی می فهمی که "بزرگ مقام" نام جوجه اردکی است که مرد سبزی فروش هر روز با خودش به مغازه می آورد و به او غذا می دهد. شاید بر لبان سبزی فروش کلمات "بزرگ مقام" ظاهر شود اما در مقابل چشمان او قیافه جوجه اردک مجسم می شود.نباید به لقب ها زیاد مغرور شویم. در این مواقع افتخار می کنم که مرا به اسم خودم صدا می زنند!"

شاگرد شیوانا با حیرت گفت:" او چرا چنین کاری می کند!؟"

شیوانا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:" او سود بیشتری می خواهد و اگر قرار باشد با یک لقب "بزرگ مقام" کدخدا به او پول بیشتری دهد ، پس او ازاین شگرد استفاده می کند. اینکه کار این مرد درست است یا نه ! به خودش مربوط است اما این کدخداست که نباید به لقب "ّبزرگ مقام " مغرور شود و به خاطر شنیدن این لقب مال و اموالش را بذل و بخشش کند.

همیشه در زندگی وقتی کسی شما را به اسم خودتان صدا می زند خوشنود باشید و زیاد در بند اسامی و القاب نباشید که شاید در پشت آن لقب  "جوجه اردکی"  هم وجود داشته باشد!"

نگذار به آرامی....

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی .. . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن

 

HydroForum ® Group


هر لحظه به اندازه ای که شاد هستی از آن توست

HydroForum ® Group

هرگز به انتهای جاده چشم مدوز. آخر همه جاده ها نادیدنی و گنگ است. به جای آن کناره های جاده را نظاره کن. جایی که الان در آن قرار داری

 

HydroForum ® Group
غم انگیزی زندگی در این نیست که زود تمام     می شود بلکه در این است که ما برای آغاز حس زندگی خیلی منتظر می مانیم


HydroForum ® Group

عاقل به کنار جوی پی پل می گشت

دیــــــوانه پابرهنــه از رود گــذشــت


HydroForum ® Group


وقتی  دست گرم خود را به سمت کسی دراز می کنیم و او به سردی جواب می دهد نباید نگران باشیم. باید بدانیم که سرمای دست او به ما منتقل نمی شود بلکه برعکس این گرمای محبت ماست که نهایتا بر وجود او غالب خواهد شد.

HydroForum ® Group
زندگی جاده دو طرفه ای نیست که از آن سو هم کسی به سمت ما بیاید. فریب خط هایی که درجاده های زندگی رسم کرده ایم را نبایدبخوریم


HydroForum ® Group 

ثروت نهایتا از آن کسی است که با تلاش و پشتکار لیاقت خود را برای داشتنش اثبات می کند. با طلبکار بودن از دنیا ، کاینات کسی را ثروتمند نمی کند.

كريستن سن

كريستن سن مى‏گويد:

"نويسندگان عرب،دولت‏ساسانى را كه سرمشق سياست دول مشرقى بوده با تمجيد و تحسين مى‏ستايند و ملت ايران را به بزرگى نام مى‏برند."

آنگاه از كتابى به نام خلاصة العجائب(؟)اين عبارت را نقل مى‏كند:

«همه اقوام جهان برترى ايرانيان را اذعان داشتند،خاصه در كمال دولت و تدابير عاليه جنگى و هنر رنگ آميزى و تهيه طعام و تركيب دوا و طرز پوشيدن جامه و تاسيسات ايالات و مراقبت در نهادن هر چيز به مكان خود و شعر و ترسل و نطق و خطابه و قوت عقل و كمال پاكيزگى و درستكارى و ستايشى كه از پادشاهان خود مى‏كردند،در همه اين مسائل برترى ايرانيان بر اقوام جهان مسلم بود.تاريخ اين قوم سرمشق كسانى است كه پس از آنان به نظم ممالك مى‏پردازند.»

كريستن سن پس از نقل همه اينها مى‏گويد:

"ايرانيان در طى قرون متمادى،مقام پيشوايى معنوى خود را در ميان ملل اسلامى نگاه داشتند اما نيروى خلقى و سياسى آنان بعد از سقوط دولت‏ساسانى خيلى ضعيف شد.سبب اين ضعف-چنانكه بعضى پنداشته‏اند-اين نيست كه دين اسلام از حيث استوارى مبانى اخلاقى كمتر از دين پارسى بوده است،بلكه يكى از علل انحطاط ملت ايران وضع‏«حكومت عامه‏»است كه با اسلام برقرار شد.طبقات نجبا رفته رفته در ساير طبقات توده فرو رفته،محو گرديدند و صفاتى كه موجب امتياز آنان بود ضعيف شد."

شطرنـــــــــج چگــونــه به ایــــران آمـــد

بنابر روایتی که فردوسی آنرا بازگوکرده بازی شطرنج به شکل توان آزمایی فکری ای که یک امپراتورهندی پیش نهاده بود به ایران آمد.شطرنج که مهره هایش را میتوان بی نهایت بار جابه جا کرد ،خیلی زود به بازی محبوب دربارهای ایرانی برای گذراندن وقت تبدیل شد.

دردوره شاه نامدار خسرو اول،که رعایایش اورا بنام انوشیروان (دارنده روان نامیرا)میشناختند فرستاده ای از سوی یکی ازامپراتوران سلسله قدرتمند گوپتا به دربار ایران آمد.صحنه ورود هیأت نمایش باشکوه خیره کننده ای بود درخوربزرگی وشکوه فرستنده و دریافت کننده .فیل هایی که هودج هارا به دوش میکشیدند ،برگستوان های پر زرق وبرق اسب ها وجامه های زیبای سوارانشان ونزدیک 1000 شتری که بارشان ارمغانهایی بود چون مشک و عنبر وکهربا وعود،شمشیرهای مرصّع نشان،جعبه های جواهرات کنده کاری شده ی مزین وچترهایی آراسته به زر وگوهر .

اما ارمغانی که برای آخرکار نگه داشته شده بود هیچ یک ازاینها نبود.این آخری صفحه ای تخت بود با خانه های چارگوش که پادشاه ایران هرگز همانندش راندیده بود.به همراه این صفحه تعدادی مهره ی کوچک بود که از عاج فیل وچوب ساج ساخته شده بودند.

کنجکاوی انوشیروان سخت برانگیخته شده بود ومنتظر بود که فرستاده کاربرد آنهارا به او نشان دهد .اما نشان دادنی درکار نبود .بجای آن مرد هندی مبارزه ای را پیش نهاد-بازی ای شیطنت آمیز که در ضمن حاوی پیامی کاملاً سیاسی بود .

او سخنانش را با قلنبه گویی اغراق آمیز اینگونه آغاز کرد :عمر پادشاه دراز باد و تا جهان باقی است بر جای ماناد- اما آنچه درپی این سخنان گفت چندان احترام آمیز ودوستانه نبود . سرور او،امپراتورهندوستان،از فرمانروای ایران خواسته بود که همه بهترین اندیشه ورزان کشورش را فراخواند واز آنها بخواهد که بکوشند قواعد بازی ای را که پیش چشم او گسترده شده بیابند. اگر آنان میتوانستند روش بازی با هرمهره و شیوه های حرکت دادنِ مهره ها را پیدا کنند،سرور او با خرسندی باجی راکه فرمانروای ایران همه ساله از او میگرفته خواهد پرداخت .واگر نه ،البته او انتظار خواهد داشت که درعوض از ایران باج بخواهد،زیرا،همانگونه که فرستاده به درستی گفت ،دانش از هرچیز ارزشمندی برتر است .
خسروانوشیروان شکیبا وبا دقت سخنان فرستاده را گوش داد .اواز سرشت بازی پرسید ودانست که صفحه ی این بازی به تقلید از میدان نبرد ساخته شده وشیوه ها و شگردهای آن همان است که بر آرایش رزمی حاکمست .سرانجام خسرو،توان آزمایی را پذیرفت .به فرستاده گفت که برای حل معما ،هشت روز وقت لازم دارد وپس از آن او را از پاسخ آگاه خواهد ساخت و نیز انتظار دریافت باج سالانه را خواهد داشت .

فرستاده ی مخصوص راه بازگشت درپیش گرفت و خسرو بی درنگ خردمندترین رایزنانش را گردآورد . آنان به اشتیاق تمام بازی را بررسی کردند و راههای بسیاری پیش نهادند، اما هیچ یک نتوانستند از رمز وراز آن خوب سر دربیاورند . سرانجام خسرو به هوشمندترین رایزنانش،بزرگمهر روی آورد . او از هنگامی که دانش آموزی بیش نبود و توانسته بود خوابی را که شاه را سخت آزرده بود،تعبیر کند توجه و علاقه ی شاه را بخود جلب کرده بود واز آن پس مقیم دربار شده بود :مشتاق دانستن و سر درآوردن ازرازهای ستارگان بود و سرآمد دیگران درهمه گونه ورزیده گی ها . او همه ی توان اندیشه ورزی اش را بر سر گشودن آن معما گذاشت و یک شبانه روز تمام به غور وتامل در آن صفحه و همه اجزاء و قطعات آن نشست . درآن روز به اطلاع شاه رساند که میتواند فرستاده را فرابخواند و در برابر چشمان گشاده از حیرت فرستاده ی هندی،بازی شظرنج را با همه جزئیاتش توضیح داد .

برگشتن ورق

ابتکار عمل او[بزرگمهر] به همین جا ختم نشد . آنگونه که فردوسی داستان را روایت میکند ، او ورق را به زیان امپراتور هندوستان برگرداند :بازی نَرد یا تخته نرد را اختراع کرد و همان چیزی را که هندیان از ایرانیان خواسته بودند ،از آنها خواست . تخته ای که خانه هایی برای جای گرفتن مهره ها در آن تعبیه شده بود به همراه مهره ها با تشریفات کامل به همراه 2000 بار شتر گنجینه به دربار گوپتا فرستاده شد با این شرط که اگر اندیشمندان برهمن آنکشور نتوانستند به رمز و رازهای این معمای تازه پی ببرند ، ایرانیان از امپراتور میخواهند که دو برابر گنجینه ای را که برای او فرستاده اند باز پس گیرند . بزرگمهر شرط را برد و امپراتور خراج کامل یک سال را برای انوشیروان فرستاد .

اگر چه بی شک فردوسی به داستان شاخ و برگهایی داده است ، گمان میرود در گزارش او از رسیدن شطرنج به ایران دست کم عناصری از واقعیت وجود داشته باشد . در واقعیت تاریخ نیز گویا شطرنج در دوره خسرو اول از هندوستان به ایران آمده باشد و شکل تحول یافته ی بازی ای بوده به نام چاتورانگا (که در فارسی شده شطرنج) . آنگونه که از روایت فردوسی بر می آید گویا بازی ای که بزرگمهر به حل معمایش نشست بیشتر به شکل تحول نیافته ی آن شباهت داشته زیرا بازی بر صفحه ای با 100 خانه ی چارگوش صورت میگرفته و نه مثل شکل امروزین آن بر صفحه ای با شصت و چهار خانه .

به جای وزیر مهره ای بوده است نماد یکی از رایزنان شاه که همواره در جوار خانه ای که شاه در آن قرار دارد می ایستاده و به جای اسب های بازی امروزین مهره هایی بوده اند نماد سلحشوران . حال آنکه در شکل رُخ ها چندان تغییری حاصل نشده است . به جای فیل های امروزه مهره هایی به شکل موبدان یا کاهنان بوده و دو خانه از ردیف پشتی نیز به دو شتر اختصاص داشته که حرکتشان در سه خانه گویا شبیه به حرکت اسب ها در بازی امروزین بوده است .

دیگر مراحل بازی تماما به همین شکل بود که امروز بازی میشود . وقتی که یکی از بازیگران شاهِ طرف مقابل را به خطر می انداخت باید به صدای بلند میگفت "شاها ،مراقب خودت باش" که همان "کیش" بازیگر امروز بوده است . و بازیگری که شاهش در خطر افتاده بود باید شاه را به خانه ای میبرد که دیگر در خطر نباشد .

فردوسی موقعیت کیش - مات را به زبانی گویا و رسا ، آنگونه که در خور شاعری چون اوست ، اینگونه توضیح داده است :

نگه کرد شاه اندران چارسوی                                 سپه دید افکند چین در بروی

ز آب و ز کنده برو بسته راه                                 چپ و راست ، پیش و پس اندر سپاه

شد از رنج وز بستگی شاه مات                           چنین یافت از چرخ گردان برات

قلبی که برای ایران نمی تپد ، بهتر است هرگز نتپد

داستان شطرنج

جزوه كوچكی به زبان پهلوی ( فارسی میانه ) باقی مانده كه در آن یكی از داستانهای مربوط به پیدایش شطرنج را می توان دید .
چند داستان كهن درباره اختراع شطرنج داریم كه این جزوه كوچك یكی از آنها را در بر دارد.  خلاصه این داستان چنین است :


در زمان خسرو انوشیروان دانایان هند شطرنج را ساختند و آنرا همراه چند دانا به دربار انوشیروان خسرو پسر قباد فرستادند و گفتند : چنان كه شما خود را برتر از ما و سرور ما می دانید باید دانایان شما هم از دانایان ما بالاتر و بهتر باشند . اینك این شطرنج اگر توانستید آن را بشناسید و رازهای آن را بگوئید ما باجگزار شما می شویم و اگر نه شما باید به ما باج بپردازید و زیر دست ما باشید.

دانایان دربار كه حلّ مسئله شطرنج را دشوار یافتند ، چهل روز مهلت خواستند و در این مدت هم نتوانستند شطرنج را شرح دهند . روز چهلم بزرگمهر كه جوان ترین وزیر و دانای انوشیروان بود به پاخاست و گفت این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته اند كه دو طرف با مهره های خود با هم می جنگند و هر كدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد ، پیروز می شود . آنگاه بزرگمهر وسیله بازی دیگری را نشان داد و گفت اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید . این وسیله تخته نرد بود .

دانایان آن سرزمین از توضیح نرد درماندند . آنگاه بزرگمهر گفت در این بازی بر خلاف شطرنج كه در آن خرد و دور اندیشی كار ساز است ،  تصادف  و سرنوشت دخالت دارد و مسیر بازی را تصادف تعیین می كند و خرد آدمی در آن كاركرد كمتری دارد .

آنگاه بزرگمهر با دانایان هند شطرنج بازی كرد و چند بار از ایشان برد . به این ترتیب دانایان هندوستان پذیرفتند كه باجگزار ایران باشند .

بُزُرْگْمِهْر

بُزُرْگْمِهْر بُخْتَگان(سده ۶ میلادی) فرزند بُختَگ ، وزیر خردمند خسرو انوشیروان شاهنشاه ساسانی بود. در برخی نوشتار بزرگمهر با برزو یا برزویه پزشک دربار انوشیروان یکسان انگاشته شده است که شاید به دلیل هم‌زمانی این دو بوده باشد.

نخست بزرگمهر برای آموزش و پرورش فرزند انوشیروان، هرمز گماشته شده‌بود. هرمز نسبت به بزرگمهر خوش رفتاری ننمود و استاد را از خود آزرد، اما سپس از کرده خود پشیمان شد و جایگاه بزرگمهر بالا گرفت، تا آنکه به وزارت رسید و در امور کشوری با شایستگی بسیار به انوشیروان خدمت نمود.

از او جملات حکیمانه بسیاری برجای مانده که همه نشانده خرد و اندیشه فرای اوست.


خردمندی و تدبیر

داستان‌های بسیار از خردمندی او گفته‌اند. از داستان‌های مشهور بزرگمهر پاسخی است به این پرسش در پیشگاه انوشیروان داده است:

که بزرگ‌ترین بدبختی چیست؟

فیلسوف یونانی گفت پیری و کُودنی که با تنگدستی و نداری با هم باشد، دانشمند هندی گفت بیماری های جسمی که با دردهای روحی فزون گردد، بزرگمهر گفت که آدمی ببیند که عمرش در حال به پایان رسیدن است و کار نیکی نکرده باشد، این بدترین بدبختی هاست. این پاسخ در پیش خسرو بسیار پسندیده آمد و مقام و ارج بزرگمهر در برابر دانشمندان و فیلسوفهای خارجی نمایان شد.

همچنین گویند وقتی پادشاه هند دستگاه شطرنج نزد پادشاه ایران فرستاد، بزرگمهر اسرار آنرا کشف کرد و در برابر بازی نرد را اختراع نمود. این رویداد در متنی پهلوی بنام چترنج نامک آمده است. نوشتاری بزبان پهلوی بنام پندنامگ وزرگمهر بختگان یعنی پندنامهٔ بزرگمهر پسر بختگان بدو منسوب است که دارای ۴۳۰ کلمه است.

همچنین در جوامع الحکایات آمده است روزی از سرزمین روم نامه ای به انوشیروان رسید. در نامه مطلبی معما گونه نوشته شده بود. همه دانشمندان بزرگ شهر جمع شدند تا نامه را بخوانند، اما نتوانستند ولی بزرگمهر مطالب آنرا فهمید و مفهوم نامه را ترجمه کرد. 

لباس های کثیف!

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»

 همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

"قوطی کبریت"

هشتمین نمایشگاه رنگ گالری


هشتمین نمایشگاه رنگ گالری، با عنوان "قوطی کبریت" اکنون پیش روی شماست.
این فراخوان که با همکاری گروه شرکتهای آواژنگ منتشر شده بود، مورد توجه طراحان قرار گرفت و آثار زیادی ارسال شد.
داوران این دوره ی رنگ گالری نظرات خود را در قالب بیانیه ای ارائه کردند:

برای هر طراح گرافیکی وسوسه انگیز است
با توجه به جذابیت سوژه طراحی در زمینه‌های غیر معمول مثل طراحی قوطی کبریت و امکاناتی که وجوه یک مکعب مستطیل و جزییاتی نظیر باز شدن کشویی قوطی کبریت و در کنار آن فراگیر بودن و استفاده روزمره از این وسیله، انتظار بر آن بود که با آثار چشمگیر و خلاقانه‌ای روبرو شویم. اما گویا مساله پوسترزدگی در جامعه طراحان گرافیک جوان،  جدی است.
بیشتر آثار رسیده نه تنها توجهی به ویژگی«قوطی کبریت» بودن نداشتند و تنها به عنوان یک صفحه (همانند پوستر) به موضوع پرداخته بودند، بلکه از ارایه یک تصویر خوب نیز عاجز بودند.
اما موضوع تامل برانگیز دیگر استفاده ناشیانه از تصویرسازی‌های کپی شده و احتمالن دانلودی در برخی کارهاست. با توجه به فراگیر شدن اینترنت و دسترسی آسانتر به منابع تصویری برای عموم، این ساده انگارانه گرفتن طراحی است و شاید بی‌احترامی به شعور مخاطب را در پی داشته باشد.
اما ژزفای این ساده انگاری آنجا خودنمایی می‌کند که به نظر می‌رسد تعداد نسبتا قابل توجهی از شرکت‌کنندگان حتا زحمت خواندن شرایط و مقررات چند‌خطی«گالری» را به خود نداده‌اند و کما‌فی‌السابق، کارها در اندازه‌ها و تناسبات و فرمت‌های گوناگون فرستاده شده‌اند! که علی‌رغم طراحی خوب و خلاقانه برخی از این آثار، متاسفانه از راه یافتن به مرحله داوری باز ماندند. حال آنکه برای پیشگیری از اینگونه خطاهای فنی، الگوی کامل قالب طراحی و همچنین یک نمونه تصویر بازسازی شده سه بعدی از یک قوطی کبریتِ طراحی شده، برای درک بهتر شرکت‌کنندگان ارایه شده بود.
در این دوره ۲۵۰ اثر از نزدیک به ۱۵۰ طراح برای رنگ ارسال شد که درنهایت ۴۳ اثر برای انتشار در رنگ گالری انتخاب گردید که از این میان،  ۳ اثر برای دریافت جایزه انتخاب گردید.

آثار فرید یاحقی/ سینا پناهی/ مائده جناب به عنوان ۳ اثر برگزیده و به ترتیب به عنوان برگزیدگان اول تا سوم شناخته شدند
همچنین آثار آقایان رضا بختیاری فرد، احمد عرب بیگی، محمد درویشی، سجاد حمزه و خانم ژیلا پاشایی آثار برگزیده ی بعدی به انتخاب هیات داوران بودند.
تعدادی از آثار

 


رابطه دوستی با چای خوردن

 HydroForum ® Group

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست .


هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.

این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.

پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن. برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند.

این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر.

یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.

باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.

خوب نگاهش کنی.

عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی

رابطه دوستی های شما از کدوم نوعه ؟

7 راه برای آرام شدن پس از هر دعوا و مشاجره

موقعیتهای ناراحت کننده شما را سریعاً در حالت ضعیفی می برد به طوریکه دیگر قدرت کنترل موقعیت را نداشته باشید. دعواها و مشاجرات ممکن است درنتیجه اختلافات شخصیتی، عدم توافق ها، یا صرفاً ضعف یا فقدان ارتباط صحیح به وجود آید. اگر احساس می کنید که به کرات تسلط بر اعصابتان را از دست می دهید، یادگرفتن اینکه چطور احساساتتان را به درستی کنترل کنید بخشی از فرایند رشد شماست. این مهارتی است که همه ندارند و احتمالاً نه شما و نه طرف مقابلتان در آخرین دعوایی که داشتید از خود نشان نداده اید. اما دفعه بعد که با یک اختلاف نظر متوجه شدید که فشارخونتان در حال بالا رفتن است، از این 7 راه برای آرام کردن و حفظ کنترل اعصاب خود استفاده کنید.

1. شانه هایتان را بلرزانید. در اکثر ما قسمت اعظم فشار در پشت گردن، شانه ها و بالاتنه جمع می شود. دفعه بعد که در یک موقعیت ناراحت کننده گرفتار شدید، اگر دقت کنید خواهید دید که شانه هایتان به جلو خم شده و عضلاتتان منقبض می شوند. لرزاندن شانه ها باعث می شود فرم بدنتان را دوباره به حالت نرمال برگردانید، طبیعی نفس بکشید و کمی آرامتر شوید.

2. برای قدم زدن بیرون بروید. گاهی اوقات نفس کشیدن در هوای آزاد همه آن چیزی است که برای تغییر حال و هوا به آن نیاز دارید. وقتی عصبانی می شوید، بیرون رفته و نفس عمیق بکشید. حتی یک پیاده روی کوتاه می تواند خیلی کمک حالتان باشد. بالا بردن گردش خون، حتی اگر برای یک لحظه کوتاه هم که باشد، فکرتان را بازتر می کند.

3. یکدسته ورق پاره کنید. یکی از ساده ترین فعالیت هایی که می تواند حواس شما را از موضوع منحرف کرده و عصبانیت شما را خالی کند، این است که یک دسته ورق را پاره کنید.

4. با مدیتیشن و ریلکسیشن خود را آرام کنید. از بین بردن استرس به طور طبیعی، نیازمند صبر و تحمل است. وقتی روی آرام کردن درونی خود تمرکز کنید، آنوقت می توانید با فکری بازتر به همه چیز نگاه کنید.

5. ناراحتی هایتان را روی کاغذ بیاورید. خودکار و کاغذ ابزارهایی بسیار ارزشمند برای بیرون کردن افکار ناراحت کننده از ذهنتان هستند. حتی اگر هیچوقت عادت نداشته اید که برای خالی کردن خودتان از نوشتن استفاده کنید، نوشتن چند جمله خیلی ساده درمورد افکاری که در سرتان می گذرد خیلی به آرام کردنتان کمک میکند.

6. چشمانتان را ببندید و نفس عمیق بکشید. اجازه بدهید حتی برای یک لحظه هم که شده، زمان در ذهنتان متوقف شود. با این روش می توانید روی بیرون کردن فشارهای روحی و احساسی از ذهنتان تمرکز کنید و آرام آرام فکرتان را باز کنید.

7. شمع وانیلی یا سنبل روشن کنید.. رایحه وانیل آرامبخش و تسکین دهنده است درحالیکه عطر سنبل هم تقریباً خواب آور است. بااستفاده از این رایحه های قوی می توانید به بیرون کردن استرس از بدنتان و از بین بردن عصبانیتتان کمک کنید.

اگر پس از دعوا و مرافعه احساس می کنید ذهنتان مغشوش شده است و بی قرارید، می توانید بااستفاده از هریک از این راهکارها آرامش را به فکر و جسمتان برگردانید. شاید پیدا کردن تعادل در وسط مشاجره دشوار باشد اما نیاز به تمرین دارید. فقط یادتان باشد که تنفس عمیق می تواند هر انرژی منفی را از بین ببرد. با این راهکارها خیلی زود یاد می گیرید که چطور بر احساسات خود فائق آیید و بدون از دست دادن کنترل، همه مشاجرات را از سر بگذرانید.

سمبل ايرانيان

نگاره فروهر باستانی ایران


از آنجایی که هر کشور و ملتی نشانه و سمبلی ویژه از خود دارند

- ایرانیان یکی از کهن ترین مردمانی هستند که سمبلی بسیارشگفت انگیز و سراشر از دانش و فرهنگ و خرد از خود به جای گذاشته اند که با اندوه فراوان بسیاری از ما ایرانیان از آن نا آگاه هستیم . این نشان " فره وشی" یا " فروهر" نام دارد که قدمت آن بیش از 4000 سال تخمین زده شده است . تاریخچه فره وشی ی افروهر به پیش از زایش زرتشت بزرگوار این پیر و فیلسوف خرد و فرهنگ و دانش جهان باز میگردد .. سنگ نگاره های شاهنشاهان هخامنشی در کاخهای پرسپولیس و سنگ نگاره های شاهنشاهان ساسانی همه حکایت از آن دارد . نکته بسیار شگفت انگیز این نشان ملی ما ایرانیان آن است که تک تک این نشان دارای مفهوم دانشی نهفته است . اینک به تشریح این نشان ملی می پردازیم :

1 - قرار دادن چهره یک پیرمرد سالخورده در این نگاره اشاره به شخص نیکوکاری و یکتا پرستی دارد که رفتار و ظاهر مرتب وپسندیده اش سرمشق و الگوی دیگر مردمان بوده است و دیگران تجربیات وی را ارج می نهادند .

2 - دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که این اشاره به ستایش "دادار هستی اورمزد" خدای واحد ایرانیان دارد که زرتشت در 4000 سال پیش آنرا به جهان هدیه نمود .

3 - چنبره ای ( حلقه ای ) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی است که بین انسان و اهورامزدا بسته میشود و انسان باید خدای واحد را ستایش کند و همیشه در همه امور وی را ناظر بر کارهای خود بداند .. مورخین حلقه های ازدواجی که بین جوانان رد و بدل می شود را برگرفته شده از همین چنبره میدانند و آنرا یک سنت ایرانی میدانند که به جهان صادر شده است . زیرا زن و شوهر نیز با دادن چنبره ( حلقه ) به یکدیگر پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند .

4 - بالهای کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و ترقی در میان انسانهاست و در نهایت امر رسیدن به اورمزد دادار هستی خدای واحد ایرانیان است .

5 - سه قسمتی که روی بالها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان "اشو زرتشت" دارد . که بی شک میتوان گفت تا میلیون سال دیگر تا جهان در جهان باقی باشد این سه فرمان پابرجاست و همیشه الگو و راهنمای مردمان جهان است . این سه فرمان که روی بالهای فروهر نقش بسته شده همان کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک ایرانیان است .

6 - در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره ( حلقه ) بزرگ قرار گرفته شده است که اشاره به " دایره روزگار" و جهان هستی دارد که انسان در این میان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در میان این چنبره روزگار روشی را برای زندگی برگزینند که پس از مرگ روحشان شاد و قرین رحمت و آمرزش الهی قرار بگیرد .

7 - دو رشته از چنبره ( حلقه ) به پایین آویزان شده است که نشان از دو عنصر باستانی ایران دارد . یکی سوی راست و دیگری سوی چپ . نخست " سپنته مینو" که همان نیروی الهی اهورامزدا است و دیگری "انگره مینو" که نشان از نیروی شر و اهریمنی است . انسان در میان دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با کوچکترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد . پس اگر از کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک پیروی کند همیشه نیروی سپنته مینو در کنار وی خواهد بود و او به کمال خواهد رسید و هم در این دنیا نیک زندگی خواهد کرد و هم در دنیای پسین روحش شاد و آمرزیده خواهد بود .

8 - انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایران که قدمتی بیش از 4000 سال دارد به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک دارد .. پس تنها و زیباترین راه و روش نیک زندگی کردن و به کمال رسیدن از دید اشو زرتشت همین سه فرمان است . که دیده می شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهای زرتشت بوده است را برای خود برگزیده است و خرافات و عقاید پوچ را به دور ریخته است .

این تنها گوشه ای از آثار نیاکان گرامی ماست که امروز وظیفه ماست از آن پاسداری کنیم

. به امید روزی که ایرانی به هویت ملی خویش بازگردد . اینجا تنها این آرزوی داریوش بزرگ که در سنگ نبشته های خود به جای گذاشته است به حقیقت می پیوندد :

خداوند این کشور ( ایران ) را از گزند دشمن - دروغ و خشکسالی به دور نگهدارد

ایدون باد

برو بالاتر ؛ بزن قدش

ماجراي رضا خان و نظا مي مست در طهران

HydroForum ® Group

  ميگن رضاخان شبها با ماشين توي خيابون هاي طهران ميگشته و به امورات نظامي کشور رسيدگي ميکرده !
يک شبي که داشته توي خبايون ها گشت مي زده مي بينه يک درجه دار نظامي داره مست و پاتيل توي خيابون تلو تلو ميخوره و راه ميره , رضاخان به راننده اش ميگه وايسا اين نظامي را سوار کن ببينم کيه که با اين وضع داره توي خيابون تلو تلو مي خوره !

راننده درجه دار را سوار ميکنه و ميشينه جلو , رضاخان هم عقب نشسته بوده !
رضاخان شروع ميکنه سوال کردن و مي پرسه:

- سربازي ؟
نظامي : برو بالاتر ...
- گروهباني ؟
نظامي : برو بالاتر ...
- سرواني ؟
نظامي : برو بالاتر ...
- سرگردي ؟
نظامي : برو بالاتر ...
- سرهنگي ؟
نظامي ميگه بزن قدش !
( درجات نظامي زمان رضاخان نميدونم )

نظامي هم بعد از سوال و جواب رضاخان شروع ميکنه به سوال کردن ...

- سربازي ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- گروهباني ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- سرواني ؟
رضاخان : برو بالاتر ....
- سرگردي ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- سرهنگي ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- تيمساري ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- سپهبد ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- ارتشبدي ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- رضاخاني ؟
رضاخان : بزن قدش !

نظامي فرو ميره توي صندلي ماشين و حالا رضاخان مي پرسه ...
- ترسيدي ؟
نظامي : برو بالاتر ...
- شاشيدي ؟ ( ببخشيد البته )
نظامي : برو بالاتر ...
- ریدي ؟
نظامي : بزن قدش !

داشتن اميد و تصويري زيبا از آينده:

اگر انسان بتواند تصويرهاي ذهني خود را مديريت كند و بجاي تصاوير در هم و برهم، آشفته و منفي، تصاويري زيبا از آينده بسازد، احساسي شادمانه خواهد داشت.
آنچه تاكنون در عرصه روانشناسي و تجارب زندگي، به اثبات رسيده است، اين است كه: «آينده را تصاوير ذهني انسان مي‌سازند. يعني انسان هر انتظار و تصويري از آينده داشته باشد، به نوعي همان انتظار و تصوير تحقق خواهد يافت.


اميد، زيباترين ويژگي يك خيال است. اگر مي‌خواهيم از زندگي لذت ببريم، بايستي با اميد زندگي كنيم. در دين مقدس اسلام، انسان نااميد كافر شمرده مي‌‌شود. يعني اميد، هم سنگ ايمان است. هر مشكلي كه پيش مي‌آيد و هر اتفاق ناگواري كه مي‌افتد، ما هم چنان بايد اميد خود را حفظ كنيم. اين اميد (تصوير مثبت از آينده) است كه انسان را زنده نگه مي‌دارد. بنابراين، بايد تصويري زيبا از آينده بسازيم و همواره اميدوار باشيم و آينده را آن گونه كه دوست داريم مجسم نماييم. و باور كنيم كه روز به روز، موفق‌تر، ‌شادتر و خوشبخت‌تر مي‌شويم.


ارسطو

اگر توانستی هم با شکست و هم با پیروزی آشنا شوی

 و در برابر این دو هیجان متضاد یکسان مقاومت کنی....

آنگاه میتوانی ایمان داشته باشی

که یک انسان شایسته هستی.

ارسطو