شعری از موسوی گرمارودی (دفتر مشق حسن)
بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت ...!
سخت آشفته و حیران بودم . به خودم می گفتم :بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم می گیرند درس و مشق خود را...!
باید امروز یکی را بزنم و نخندم اصلا
تا بترسند و از من حسابی ببرند ...!
خط کشی آوردم در هوا چرخاندم
چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می چرخید...!
مشق ها را بگذاریدجلو زود معطل نکنید
اولی کامل بود خوب ...!
دومی بد خط بود بر سرش داد زدم ...!
سومی می لرزید خوب گیر آوردم
صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود ...!
دفتر مشق حسن گم شده بود ...!
این طرف آن طرف نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه ؟ بله آقا اینجام ...!
همچنان می لرزید ...!
پاک تنبل شده ای بچه ی بد ...!
به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستند . ما نوشتیم آقا
باز کن دستت را خط کشم بالا رفت
خواستم بر کف دستش بزنم او تقلایی کرد
چوب پایین آمد ناله ی سختی کرد
چون نگاهش کردم گوشه ی صورت او قرمز بود
هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...!
همچنان می گریید مثل شمعی آرام بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله در کنارم خم شد ...!
زیر یک میز کنار دیوار دفتری پیدا شد
گفت:آقا اینهاش دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود ...!
غرق در شرم و خجالت گشتم ...!
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دگر سوی من می آید
خجل و شرمنده دل نگران منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای یا که دعوا شاید...!
سخت در اندیشه ی آن ها بودم
پدرش بعد سلام گفت به من :لطفی کنید و حسن را بسپارید به ما
گفتمش : چی شده آقا رحمان ؟!!
گفت :این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده است درد سختی دارد
می بریمش دکتر با اجازه آقا...!
چشمم افتاد به چشم کودک غرق اندوه و تاثر گشتم
من شرمنده معلم بودم و لیک این کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب و دفتر
من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت
آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم ...!
من از آن روز معلم شده ام بعد از آن هم دیگر
در کلاسم درسم نه کسی بد اخلاق نه کسی تنبل بود
همه ساکت بودند تا حدود امکان درس هم می خواندند ...!
او به من یاد آورد این کلام مولا:
که به هنگام خشم نه به فکرم تصمیم
نه به لب دستوری نکنم تنبیه ای
یا چرا اصلا عصبانی باشم ...؟
با محبت شاید گره ای بگشایم
با خشونت هرگز ...هرگز!!!