حميد مصدق
دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را
به بادها مي داد
... و دستهاي سپيدش را
به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه آن دو نرگس جادو را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني خود را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و جنوب ترين جنوب
در همه حال
هميشه در همه جا
آه ...
با كه بتوان گفت ؟
كه بود با من و
پيوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي ...
دگر كافي ست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 10:46 توسط محمد
|