روزی پیر مردی با پسرش همراه با تمام دارایی خود، یعنی یک اسب زندگی می کرد.
 زندگی بر وفق مراد بود و زمان نیز می گذشت. روزی اسب پیر مرد گریخت و رفت، تمام اهل آبادی به پیر مرد می گفتند:
 پیر مرد بد شانسی آوردی اسبت که رفت، دیگر چه کار می خواهی بکنی ؟
 و پیر مرد با لبخند جواب می داد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او.
 چند روز بعد اسب پیر مرد با یک گله اسب بازگشت.
 همه اهل آبادی به پیرمرد می گفتند :
 چه خوش شانسی که یکی رفت و چند آمد .
 و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .
 چندی بعد پسر پیر مرد، در حال تعلیم اسبها افتاد و پایش شکست.
 و باز همان اهالی به اوگفتند:
 پیر مرد بد شانسی آوردی،  پای پسرت شکست دست تنها شدی .
 و باز همان جمله بود که: همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .
 چند روز بعد از طرف حاکم فرمان رسید، که همه جوانان باید به جنگ بروند.
 در آن آبادی همه رفتند اما پسر پیر مرد ماند و کمک حال پدر شد .
 حال خود شما بگویید: که آیا همیشه تمام کارها ی ناخوشایند، بد شانسیست؟
 یا همه کارهایه خوب، خوش شانسیست ؟
 در هر صورت توکل بر او تحمل سختی ها را بیشتر می کند.
 در پناهش سعادت مند باشید.

Photo:  Art performance titled 'Beautiful Olympics'