يک متفکر عرب ، رفت تا با يک استاد صوفي ايراني ملاقات کند . تمام شب کنار هم ماندند و درباره ي دين صحبت کردند ، و همين که اولين پرتوهاي روز تابيد ، متفکر عرب گفت :

چه شب مبارکي بود امشب ! نشستيم و درباره ي مسائل مهم صحبت کرديم ؛ بسيار بهتر از اين بود که شب را تنها و با کتاب هايم مي گذراندم.

استاد صوفي گفت : چه شب وحشتناکي بود . وقت مان تلف شد .

مرد عرب با تعجب پرسيد : چرا ؟

صوفي پاسخ داد : تمام وقت ، شما مي خواستيد چيزي بگوييد که مرا خوشحال کند ، و من مي خواستم جواب هايي بدهم که شما را راضي کند. به جاي اين که به تفاوت هايمان بپردازيم و بفهميم که تنها در اين صورت مي توانيم تکامل پيدا کنيم ، سعي کرديم همديگر را خوشحال کنيم . ترجيح مي دادم اين وقت را به دعا بگذرانم . اين گونه شخص مناسبي را راضي مي کردم : خدا را .