148959.jpg

انسان با اعضاي بدن خود روابطي دارد كه تكويني است. اختياري در تغيير اين روابط ندارد. اما قلب چيز ديگري است. تنها قلب است كه مي تواند روابطش را با انسان تنظيم كند. كم و زياد كند. عميق تر سازد ويا كلاً قطع نمايد. در اين زمينه حركت و تپش قلب تنها بخش بسيار كوچكي از اين روابط را اشغال مي كند. گويي كه تنها موجود زنده در كنار انسان كه همراه و همراز وي است، همين قلب است. قلب است كه مي تواند انسان را به جاده حقيقت رهنمون سازد. اصلاً قلب است كه حقيقت اشيا را مي بيند و به انسان مي شناساند. عقل در مصاف قلب كودكي بيش نيست. قلب حقيقت را در مي يابد و عقل به تمييز آن با ساير اشيا بر مي خيزد. تفاوت گذاشتن ميان راهها با عقل است، اما قلب سازنده راه است. عقل در مسير جاده هاي زميني به حركت در مي آيد و راههاي آسماني را مي شكافد، اما قلب اصل«حركت» و روح «پرواز» است.
راستي قلب چيست؟
عضوي كوچك در سينه انسان، يا وجودي كامل كه سايه به سايه انسان قدم بر مي دارد، رشد مي كند، تكامل مي يابد و قبل از مرگ انسان يا همزمان با مرگ وي مي ميرد. بسيارند كساني كه قبل از مرگ خود، قلب آنان مرده است. و عقل آنان گرچه هنوز در جولان است، اما به بيراهه مي رود. مگر عقل شيطاني از جنس عقل كلي نيست؟ تنها تفاوت آن با عقل رحماني در اين است كه همگام و همراه قلب نيست.
قلب آيينه فطرت است. اصلاً همه فطرت است. ولذا هيچگاه به بيراهه نمي رود. پاكي راه از پاكي قلب آراسته مي شود و شفافيت قلب لطافت راه را مي سازد.
قلب است كه عاشقان را مي لرزاند و لرزش قلب است كه عشق را مي زايد. آنان كه قلب و عقلشان با يكديگر عقد برادري بسته اند، راه را مي يابند و كساني كه كينه و دشمني ميان عقل و قلبشان رخنه يافته است، در وادي ظلمت گمراهند. ظلمتي كه نه با نورعقل زدوده مي شود و نه با عظمت قلب، شكسته مي شود. ظلمتي كه انسان را به تاريكي ها مي كشاند و او را در وادي تنهايي رها مي سازد. و چه دردناك است كه انسان از همه جا بريده شود. حتي از خودش و از قلبش و از درونش.
قلبي كه جايگاه و خاستگاه فطرت است چگونه مي شود كه به پايگاه ظلمت وتاريكي تبديل مي شود؟
ظلمتي كه فطرت را به اعماق خود فرو مي برد و عقل انسان را به تسخير خود در مي آورد و انسان را اسير خواسته ها مي كند.
كليد راز اين ظلمت در «نفاق» نهفته است. در حقيقت از همه تاريكي ها تاريك تر نفاق است كه قلب را بيش از هر خاموشي ديگر خاموش تر و مرده تر مي كند.
نفاق و ريا چيز عجيبي است. تنها صفتي كه مي تواند ميان انسان و قلب او فاصله حقيقي بيندازد. عقل را نيز در اين حالت اختياري نيست. به كودكي مي ماند كه تنها در گوشه اي نگران مي ايستد و به ترفندهاي آن مي نگرند و برخود مي لرزد.
آرام و ظريف با قلب انسان طرح دوستي مي ريزد. تنها چهارگام در طرح اين دوستي بر مي دارد و خانه نشين مي شود. وجودي مي شود كه خودي انسان را از خودش مي گيرد و جاي آن مي نشيند.
اولين گام در اين دوستي «حقيقت» است كه مسخ مي شود. حقايق به چيز ديگري تبديل مي گردند. در اين مرحله است كه انسان خود سازنده حقايق مجازي خواهد بود. حقايقي كه در هيچ عرصه اي وجود ندارند. حقايقي پر از تهي، حتي وجود درآنها رخنه نكرده است تا چيزي گردند. خيالي باطل كه تار و پودرش از وهم و تصوري است كه زاييده هيچ است. زاييده شدن ايسم ها و ايده هاي مختلف كه با راه فطرت ميانه اي ندارند از نتايج همين مرحله است.
اين مرحله، مرحله اي است كه درآن نگاه انسان تغيير مي كند. كم كم با خودش فاصله مي گيرد. نور، ديگر راهنماي ديدن او نيست. ظلمت است كه دست او را مي گيرد و به هر قسمتي كه مي خواهد مي كشاند.
گام دوم در اين دوستي، «هويت» انسان است كه دگرگون مي شود. هويتي كه محصول فطرت و دين و فرهنگ و علم است به كناري گذاشته مي شود. دوستي عميق تر در اين مرحله هويت انسان را لگدكوب مي كند و به تدريج به نيستي و تباهي مي كشاند.
هويت جديدي در اين گام برانسان پوشانده مي شود. هويت جديد پوششي مي گردد كه بر قلب و عقل و جوارح انسان سايه مي افكند و آنها را از سرچشمه نور و منبع حقيقت دورمي سازد. الينه شدن انسان و به دور افتادن وي از هويت خود در اين مرحله شكل مي گيرد. انسان به چنان موجودي تبديل مي شود كه حتي ديگر براي خودش شناخته شدني نيست. تعامل عقل و قلب و انسان در اين مرحله كاملاً مختل مي شود. عقل نه حريف قلب مي شود و نه انسان حريف هر دو و هر سه اسير در عرصه تن.
گام سوم در اين دوستي «حركت» انسان است كه به كنترل درمي آيد. انسان در اين وضعيت به عروسكي مي ماند كه اختيار حركت ندارد. ديگري است كه او رابه حركت وامي دارد. در اين مرحله است كه عمل، هرگونه عمل، كه ريشه در حركت دارد، از آن انسان نيست.
انسان اين گام، نماز را در آينه ديگران به قيام مي برد و زهد و سختي را براي رضاي ديگران برخود هموار مي كند و ترك لذات را براي شيريني كام ديگران برمي گزيند.
حركت كه حيات انسان در گرو آن است، به سكوني متحرك تبديل مي شود كه انسان را در اين تحرك نيز اختياري نيست. انسان اين مرحله خود به ظلمت تبديل مي شود. ظلمتي مي شود كه ديگران را در خود دفن مي كند. به قبرستاني تبديل مي شود كه بوي تعفن آن همه روح و تن را تسخير مي كند مردابي مي شود كه هيچ موجود زنده اي نمي تواند در آن طاقت حيات داشته باشد. چراغ حيات قلب، در اين مرحله خاموش مي شود و انسان در درون لايه هاي ظلمات، به ظلمت ابدي مي پيوندد.
در اين مرحله است كه «خدا» نيز ذبح مي شود. خدا، براي انسان، حتي چيز ديگري نيست كه در كنار ديگران قرارگيرد. خدايي كه خود خالق است، حتي در جايگاه مخلوق نمي نشيند تا شايسته توجه گردد. مخلوقات جاي خالق را مي گيرند.
و چه دردآور است انساني كه فرشتگان به سجده او برمي خيزند خود به ديگران سجده كند.
خداي را به فراموشي بسپرد و مخلوق را در جاي او بنشاند. ريشه هاي وصل خود با خداي را با دستان خود قطع كند و حيات خود را به دست نيستي و تباهي بسپرد.
گام چهارم در اين دوستي «رابطه» است كه فرومي ريزد. رابطه انسان با قلبش كه چراغ راهنماي رابطه او با خداوند است. فروريختن ديوار اين رابطه، فروريختن انسانيت انسان است. در اين مرحله انسان موجود ديگري است. با خود نيز فاصله گرفته است. نه او قلبش را مي شناسد و نه قلبش او را. رابطه او با ديگران نيز از جنس مجاز است. حقيقت و واقعيت درآن راهي نمي يابند. عصر جدايي انسان از خود و خدا از همين زمان آغاز مي گردد. چراغهاي رابطه در اين عصر همه خاموشند. انسان اين عصر چراغ خاموش در بيراهه ها مي تازد. نيستي همچون خوره اي وجود او را مي جود و در خود مي بلعد. مرگ انسان تنها پايان حيات وي در اين جهان نيست. جهان ديگر نيز مرگ مكرري به سراغ او مي رود كه هرگز رنگ حيات را به خود نخواهد ديد.
نفاق كورترين گره انسان عصر كنوني است.