واژگان بزرگان

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ،
نیمه دوم در حسرت نیمه اول
« اسپنسر جانسون »
کمک کن تا دیگران بیشتر خود را دوست بدارند

In Search of Roots
به مناسبت امروز ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ خورشیدی، روز تولد آزاده
عنوان مطلب بالا را از مقاله آیدین آغداشلو گرفتم
در قسمت E d I t o r ’ s C o l u m n مجله نشان
تولدت مبارک
و این عکس که جلدکتاب استادقباد شیوا می باشد.
البته دوره سنی آزاده اونی نیست که رو کتاب آمده.
ببینیم اون چه آثاری را به یادگار می ذاره
فال پنج شنبه 29 فروردین 1387 خورشیدی

طنز ضد بلایا
امروز صبح و هنگامی که در تدارک صبحانه بر روی تراس مشغول شکستن گردو بودم
به یاد نعمتهائی که پیشتر خدا برایم قرار داد افتادم
و درجمع دیروز و امروز برقی ذهنم را روشن کرد
نکند که او همان بلای الهی، همانند آنچه بر سر قوم لوط آمد باشد.
بر سر قومی که قدر نعمت آن محمد را ندانستند



هم رکاب

عنوان: هم رکاب
طراح: تهمتن امینیان
سال تولد: ۱۳۵۵
نوع اثر: لوگو
سال طراحی: ۱۳۸۴
همکاران طراحی: پدرام حربی
سفارش دهنده: هم رکاب
قصه عشق!
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی
احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایق هایشان
کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت
تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.
"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند
ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
" چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."
دری لولا شده به فراموشی

پارسی را پاس بداریم
لطفاً در متون انگلیسی هنگام اشاره به زبان فارسی به جای کلمه Farsi از کلمه Persian استفاده کنید. در حال حاضر کلمه "فارسی" تنها کلمه ای است که برای 3 زبان مختلف فارسی، تاجیک و دری استفاده می شود.
آیا تا کنون شنیده اید که درمتون انگلیسی از زبان آلمانی به عنوان Almani یاد شود؟
آیا تا کنون شنیده اید که درمتون انگلیسی از زبان انگلیسی به عنوان Irish ، Australian یا American یاد شود؟
در علم زبانشناسی هر زبان به روشی علمی طبقه بندی می شود. بر اساس این علم ریشه زبان Persian ازدو زبان هندی-اروپایی گرفته شده است. ریشه شاخه ایرانی این زبان از زبانهای مختلفی از قبیل Persian، Sughdi، کردی(Kurdi)، پارسی(Parsi) و غیره گرفته شده است.
شاخه Persian این زبان شامل گویشهای مختلفی از قبیل تاجیک، دری، فارسی، اصفحانی و غیره است. اشاره به زبان پارسی (Persian ) بعنوان Farsi همان اندازه نادرست است که خلیج فارس را با عنوان خلیج عرب و یا حتی خلیج نام ببریم.
Persia نامی است که مورخان یونانی در زمان یونان باستان بر Parsis (پارس) نام نهادند و درست مانند هزاران نام تاریخی دیگر قدمت این نام بهترین دلیل برای استفاده از آن است.
بر اثر گذشت زمان از کلمه Persian برای نام بردن از کشور ایران و در نتیجه مردمان ایرانی استفاده شد.
کلمات فارس(Fars) و فارسی(Farsi) شکل عربی کلمات پارس(Parsis) و پارسی(Persia) هستند. از آنجاییکه در زبان عربی حرف "پ" (P) وجود ندارد، آنها کلمه پارس (Pars ) را به فارس ( Fars ) تبدیل نمودند.
اشاره به زبان پارسی ( Persian ) به سه عنوان فارسی (Farsi)، دری (Dari) و تاجیک (Tajik) پدیده ای جدید است!
همانطور که اشاره شد، بر اساس علم زبانشناسی، باید از زبان پارسی کهن (Old Persian) داریوش و سیروس، زبان ساسانی، با عنوان پارسی میانه (Middle Persian) و از زبان امروزی ایرانی با عنوان پارسی (Persian ) که در واقع نوع امروزی و فرزند زبان پارسی کهن (Old Persian)است یاد شود.
تمام قسمتهای مختلف زبان پارسی (Persian) یعنی پارسی کهن، میانه و امروزی (old, middle and present) به شاخه ایرانی زبان هندی-اروپایی بر می گردد.
دری (Dari)، تاجیک (Tajik)، فارسی (Farsi)، اصفحانی (Isfahani) و کردستانی (Khurasani) همگی گویشهای مختلفی هستند که در این زبان وجود دارند. البته قابل ذکر است که گویشهای کردی (Kurdish) و Sughdian از انواع زبانهایی هستند مانند زبان پارسی ریشه در زبان هندی-اروپایی دارند.
آیا تا کنون از زبان عربی (Arabic) بعنوان عراقی (Iraqi) یا مصری (Egyptian) -که در واقع سه گویش متفوت هستند- یاد شده است؟
آیا آنها اجازه چنین کاری را می دهند؟
پارسی را پاس بداریم.
كورترين گره انسان معاصر
|
|
راستي قلب چيست؟
عضوي كوچك در سينه انسان، يا وجودي كامل كه سايه به سايه انسان قدم بر مي دارد، رشد مي كند، تكامل مي يابد و قبل از مرگ انسان يا همزمان با مرگ وي مي ميرد. بسيارند كساني كه قبل از مرگ خود، قلب آنان مرده است. و عقل آنان گرچه هنوز در جولان است، اما به بيراهه مي رود. مگر عقل شيطاني از جنس عقل كلي نيست؟ تنها تفاوت آن با عقل رحماني در اين است كه همگام و همراه قلب نيست.
قلب آيينه فطرت است. اصلاً همه فطرت است. ولذا هيچگاه به بيراهه نمي رود. پاكي راه از پاكي قلب آراسته مي شود و شفافيت قلب لطافت راه را مي سازد.
قلب است كه عاشقان را مي لرزاند و لرزش قلب است كه عشق را مي زايد. آنان كه قلب و عقلشان با يكديگر عقد برادري بسته اند، راه را مي يابند و كساني كه كينه و دشمني ميان عقل و قلبشان رخنه يافته است، در وادي ظلمت گمراهند. ظلمتي كه نه با نورعقل زدوده مي شود و نه با عظمت قلب، شكسته مي شود. ظلمتي كه انسان را به تاريكي ها مي كشاند و او را در وادي تنهايي رها مي سازد. و چه دردناك است كه انسان از همه جا بريده شود. حتي از خودش و از قلبش و از درونش.
قلبي كه جايگاه و خاستگاه فطرت است چگونه مي شود كه به پايگاه ظلمت وتاريكي تبديل مي شود؟
ظلمتي كه فطرت را به اعماق خود فرو مي برد و عقل انسان را به تسخير خود در مي آورد و انسان را اسير خواسته ها مي كند.
كليد راز اين ظلمت در «نفاق» نهفته است. در حقيقت از همه تاريكي ها تاريك تر نفاق است كه قلب را بيش از هر خاموشي ديگر خاموش تر و مرده تر مي كند.
نفاق و ريا چيز عجيبي است. تنها صفتي كه مي تواند ميان انسان و قلب او فاصله حقيقي بيندازد. عقل را نيز در اين حالت اختياري نيست. به كودكي مي ماند كه تنها در گوشه اي نگران مي ايستد و به ترفندهاي آن مي نگرند و برخود مي لرزد.
آرام و ظريف با قلب انسان طرح دوستي مي ريزد. تنها چهارگام در طرح اين دوستي بر مي دارد و خانه نشين مي شود. وجودي مي شود كه خودي انسان را از خودش مي گيرد و جاي آن مي نشيند.
اولين گام در اين دوستي «حقيقت» است كه مسخ مي شود. حقايق به چيز ديگري تبديل مي گردند. در اين مرحله است كه انسان خود سازنده حقايق مجازي خواهد بود. حقايقي كه در هيچ عرصه اي وجود ندارند. حقايقي پر از تهي، حتي وجود درآنها رخنه نكرده است تا چيزي گردند. خيالي باطل كه تار و پودرش از وهم و تصوري است كه زاييده هيچ است. زاييده شدن ايسم ها و ايده هاي مختلف كه با راه فطرت ميانه اي ندارند از نتايج همين مرحله است.
اين مرحله، مرحله اي است كه درآن نگاه انسان تغيير مي كند. كم كم با خودش فاصله مي گيرد. نور، ديگر راهنماي ديدن او نيست. ظلمت است كه دست او را مي گيرد و به هر قسمتي كه مي خواهد مي كشاند.
گام دوم در اين دوستي، «هويت» انسان است كه دگرگون مي شود. هويتي كه محصول فطرت و دين و فرهنگ و علم است به كناري گذاشته مي شود. دوستي عميق تر در اين مرحله هويت انسان را لگدكوب مي كند و به تدريج به نيستي و تباهي مي كشاند.
هويت جديدي در اين گام برانسان پوشانده مي شود. هويت جديد پوششي مي گردد كه بر قلب و عقل و جوارح انسان سايه مي افكند و آنها را از سرچشمه نور و منبع حقيقت دورمي سازد. الينه شدن انسان و به دور افتادن وي از هويت خود در اين مرحله شكل مي گيرد. انسان به چنان موجودي تبديل مي شود كه حتي ديگر براي خودش شناخته شدني نيست. تعامل عقل و قلب و انسان در اين مرحله كاملاً مختل مي شود. عقل نه حريف قلب مي شود و نه انسان حريف هر دو و هر سه اسير در عرصه تن.
گام سوم در اين دوستي «حركت» انسان است كه به كنترل درمي آيد. انسان در اين وضعيت به عروسكي مي ماند كه اختيار حركت ندارد. ديگري است كه او رابه حركت وامي دارد. در اين مرحله است كه عمل، هرگونه عمل، كه ريشه در حركت دارد، از آن انسان نيست.
انسان اين گام، نماز را در آينه ديگران به قيام مي برد و زهد و سختي را براي رضاي ديگران برخود هموار مي كند و ترك لذات را براي شيريني كام ديگران برمي گزيند.
حركت كه حيات انسان در گرو آن است، به سكوني متحرك تبديل مي شود كه انسان را در اين تحرك نيز اختياري نيست. انسان اين مرحله خود به ظلمت تبديل مي شود. ظلمتي مي شود كه ديگران را در خود دفن مي كند. به قبرستاني تبديل مي شود كه بوي تعفن آن همه روح و تن را تسخير مي كند مردابي مي شود كه هيچ موجود زنده اي نمي تواند در آن طاقت حيات داشته باشد. چراغ حيات قلب، در اين مرحله خاموش مي شود و انسان در درون لايه هاي ظلمات، به ظلمت ابدي مي پيوندد.
در اين مرحله است كه «خدا» نيز ذبح مي شود. خدا، براي انسان، حتي چيز ديگري نيست كه در كنار ديگران قرارگيرد. خدايي كه خود خالق است، حتي در جايگاه مخلوق نمي نشيند تا شايسته توجه گردد. مخلوقات جاي خالق را مي گيرند.
و چه دردآور است انساني كه فرشتگان به سجده او برمي خيزند خود به ديگران سجده كند.
خداي را به فراموشي بسپرد و مخلوق را در جاي او بنشاند. ريشه هاي وصل خود با خداي را با دستان خود قطع كند و حيات خود را به دست نيستي و تباهي بسپرد.
گام چهارم در اين دوستي «رابطه» است كه فرومي ريزد. رابطه انسان با قلبش كه چراغ راهنماي رابطه او با خداوند است. فروريختن ديوار اين رابطه، فروريختن انسانيت انسان است. در اين مرحله انسان موجود ديگري است. با خود نيز فاصله گرفته است. نه او قلبش را مي شناسد و نه قلبش او را. رابطه او با ديگران نيز از جنس مجاز است. حقيقت و واقعيت درآن راهي نمي يابند. عصر جدايي انسان از خود و خدا از همين زمان آغاز مي گردد. چراغهاي رابطه در اين عصر همه خاموشند. انسان اين عصر چراغ خاموش در بيراهه ها مي تازد. نيستي همچون خوره اي وجود او را مي جود و در خود مي بلعد. مرگ انسان تنها پايان حيات وي در اين جهان نيست. جهان ديگر نيز مرگ مكرري به سراغ او مي رود كه هرگز رنگ حيات را به خود نخواهد ديد.
نفاق كورترين گره انسان عصر كنوني است.
تست روانشناسي
با خواندن اولین تست و انتخاب گزینه مناسب به سوالی که هر گزینه مشخص کرده بروید و به
آن سوال جواب دهید.مثلا" گزینه پ سوال1 را انتخاب کردید دیگر لزومی ندارد سوال ۲ و ۳
را پاسخ دهید فقط کافی است به سوال ۴ مراجعه کنید.
۱) بیش از همه دوست دارید به کجا سفر کنید:
الف) پکن: رجوع شود به سوال ۲
ب) توکیو : رجوع به سوال ۳
پ) پاریس : رجوع به سوال ۴
۲) آیا تا به حال با دیدن فیلم ترحم انگیزی به گریه افتاده اید:
الف) بله : رجوع به سوال ۴
ب) خیر : رجوع به سوال ۳
۳) اگر با نامزدتان قرار داشته باشید و او یک ساعت بعد هم سر قرار نیاید چه کار می کنید:
الف) نیم ساعت دیگر صبر می کنید : رجوع به سوال ۴
ب) فوری از محل قرار می روید : رجوع به سوال ۵
پ) آنقدر صبر می کنید تا بیاید : رجوع به سوال ۶
۴) آیا دوست دارید به تنهایی به سینما بروید:
الف) بله : رجوع به سوال ۵
ب) خیر : رجوع به سوال ۶
۵) اگر در ابتدای آشنایی با نامزدتان او بخواهد دست شما را بگیرد چه واکنشی نشان می دهید؟
الف) از این کار امتناع می کنم : رجوع به سوال ۶
ب) برای مدت کوتاهی دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۷
پ) پیشنهادش را قبول می کنم و دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۸
۶) آیا شما فرد شوخ طبعی هستید؟
الف) بله : رجوع به سوال ۷
ب) خیر : رجوع به سوال ۸
۷) به نظرتان مدیر توانایی هستید؟
الف) بله : رجوع به سوال ۹
ب) خیر : رجوع به سوال ۱۰
۸) اگر امکان داشت دوباره به دنیا بیایید دوست داشتید چه جنسیتی داشته باشید؟
الف) مرد : رجوع به سوال ۹
ب) زن : رجوع به سوال ۱۰
پ) اهمیتی ندارد : شخصیت نوع ۴
۹) آیا در آن واحد بیش از یک دوست صمیمی دارید؟
الف) بله : شخصیت نوع ۲
ب) خیر : شخصیت نوع ۱
۱۰) آیا به نظرتان فرد باهوشی هستد؟
الف) بله : شخصیت نوع ۲
ب) خیر : شخصیت نوع ۳
پاسخ تست:
شخصیت نوع یک؛
به شما تبریک می گوییم:شما برای همسرتان فرد بسیار جذابی هستید.حتی از منظر او شما زیبایی چشم گیری دارید. نه تنها ترکیب ظاهری زیبایی دارید.بلکه شخصیت شوخ طبع و لطیفی دارید.شما فرد فرهیخته ای هستید و می دانید که با همسرتان چگونه کنار بیایید و وقت تان را در اختیارش بگذارید.به این ترتیب است که شما فرد دلخواه او به شمار می روید.
شخصیت نوع دو؛
کاملا" خوب:شما به راحتی همسرتان را جذب می کنید اما خودتان را به این راحتی در دام عشق گرفتار نمی کنید.شوخ طبعی تان او را وادار میکند تا با شما کنار بیاید. او از بودن در کنار شما احساس شادمانی بسیاری دارد.
شخصیت نوع سه؛
بد نیست: شما نمی توانید به خوبی نامزدتان را به خود جذب کنید. اما خصوصیات جالب توجهی دارید که او بتواند با تکیه بر انها با شما کنار بیاید.سعی منید برای مشاهده امور مختلف دیدگاه یگانه ای داشته باشید.شما در چشم دوستانتان فردی کاملا صمیمی هستید.
شخصیت نوع چهار؛
مواظب باشید:شما نمی توانید نامزدتان را به خود جذب کنید چرا که دانش و ارزشهای غریزی انسانی والایی برخوردار نیستید.گاهی مواقع از خودتان بی تفاوتی هایی نشان می دهید به همین دلیل است که مورد پسند همسرتان نیستید
کانون اندیشه
اغلب آنهایی پيروز و موفق می شوند که کمتر تعریف
و تمجید شنيده باشند.
« رابله »

فال چهار شنبه 28 فروردین 1387 خورشیدی

نجوای صبحگاهی
پشت دریاها شهریست...
قایقی باید ساخت...
باید انداخت به آب...
...

شما کدام افتادن را می پسندید؟
سفید و عطرآگین و سریع یا سبز ملایم و ناز و با رقص؟
امروز صبح که از خونه زدم بیرون، از کنار درختی رد شدم که باد داشت به شدت برگ های تازه مجنون رو به فراوانی می ریخت، به یاد پارسال افتادم، اون موقعی که برگ های همین مجنون رقص کنان و با ناز و ملایم سقوط می کردند با اون رنگ های سبز جوانه ای. کنارش هم شکوفه ای ناز بهار نارنج، با اون عطر مثال زدنیش در حال سقوط بود، اما بسیار با شتاب ، بسیار سریع . وفقط می شه گفت که سقوط می کردن.
تفاوت این این دو افتادن بهانه خوبی برای طرح یک سوال، از افراد مختلف
پاسخ ها جالب بود...
شما کدوم رو می پسندین؟

Carry A Heart that Never Hates…
Carry a Smile that Never Fades…
Carry a Touch that never Hurts…
Carry a Friendship that Never Fails
جایگاه شایسته در جغرافیای فکری
Time can make us forget some memories,
but there would be some memories which make us forget the time and those make the life worthwhile.. ...
Don't go the way life takes you but take the life the way you go.
Remember you are born to live and not living because you are born...
Artemis
نخستين زن دريانورد ايرانی
آرتميس Artemis نخستين زن دريانورد ايراني است كه در حدود 2480 سال پيش، فرمان درياسالاري خويش را از سوي خشايارشاه هخامنشي دريافت كرد و اولين بانويي ميباشد كه در تاريخ دريانوردي جهان در جايگاه فرماندهي دريايي قرار گرفته است. در سال 484 پيش از ميلاد، هنگامي كه فرمان بسيج دريايي براي شركت در جنگ با يونان از سوي خشايارشاه صادر شد، آرتميس يكي از فرمانروايان سرزمين كاريه (يكي از بخشهاي سوريه كنوني) با 5 فروند كشتي جنگي كه خود فرماندهي آنها را در دست داشت، به نيروي دريايي ايران پيوست. در اين جنگ كه ايرانيان موفق به تصرف آتن شدند، نيروي زميني ايران را 800 هزار پياده و 80 هزار سوار تشكيل ميداد و نيروي دريايي ايران شامل 1200 كشتي جنگي و 3 هزار كشتي حمل ونقل بود. آرتميس در سال 480 پيش از ميلاد در جنگ سالامين Salamine كه بين نيروي دريايي ايران و يونان درگرفت، شركت داشت و دلاوريهاي بسياري از خود نشان داد و با ستايش دوست و دشمن روبرو شد.
او در يكي از دشوارترين شرايط در جنگ سالامين، با دليري و بيباكي كممانند بخشي از نيروي دريايي ايران را از خطر نابودي نجات داد و به همين دليل به افتخار دريافت فرمان درياسالاري از سوي خشايارشاه رسيد.
در سالهاي دهه 60 ميلادي، در دوران حكومت پهلوي، نيروي دريايي ايران، براي نخستين بار ناوشكن بزرگي را به نام يك زن نامگذاري كرد و او (آرتميس) بود.
ناوشكن آرتميس در دوران خدمت «درياسالار فرجالله رسائي» به آب انداخته شد و سالها بر روي آبهاي خليج فارس پاسدار سواحل ايران بود.
دفتر آشنایی
سنگ نبشته های هخامنشی
افزون بر بن مایه های کلاسیک بیشتر یونانی، برای پژوهش پیرامون تاریخ فرمانروایی درخشان هخامنشی، به منابع و بن مایه های ارزشمند دیگری برمیخوریم که میتوان از دل آنها به راستی ها و حقیقت نزدیک تر شد، چرا که بیگمان منابع کلاسیک یونانی، تحت تاثیر افسانه پردازی ویژه ی یونان و دشمنی دیرینه ی آنها با بربرها، بویژه پارسیان و ایرانیان بوده است. با بهره گیری خردمندانه از آن بن مایه های یونانی و سنجش با سازها و سنگ نبشته ها و گل نبشته ها و سکه ها و .... میتوان به اندازه ی زیادی به حقیقت و راستی در این زمینه نزدیک شد و داوری بی طرفانه ای داشت.
با این انگیزه، و از آنجایی که چند سالی هست شاهد پخش و گسترش، وصیت نامه ها و سنگ نبشته های دروغین و تحریف شده از بزرگان و پادشاهان هخامنشی هستیم، برآن شدم در این تارنگار یک بایگانی کامل و فراگیر از سنگ نبشته های فرمانروایی هخامنشی گرد آوری کنم تا خوانندگان گرامی به این منابع ارزشمند دسترسی داشته باشند، با دل استواری از اینکه در این منابع و سنگ نبشته ها تحریفی روی نداده از آنها بهره بجویند.
فرمان حقوق بشر کورش بزرگ
این استوانه ی ۴۵ رجی در سال ۱۸۷۹ بدست آمده و هم اکنون در موزه ی بریتانیا نگهداری میشود. این استوانه در زمان گشایش بابل و احتمالا پس از هرج ومرجی که در باورهای مردم پیش آمده بود به دستور کورش بزرگ نوشته شد. این استوانه را امروزه نخستین فرمان حقوق بشر در جهان مینامند، و در بیشتر کشورها، در پارک مرکزی پایتخت، از آن و از نماد کورش(پاسارگاد، انسان بالدار) یک نمونه را ساخته اند، همچنین یک نمونه از استوانه به صورت نمادین در سازمان ملل نگهداری میشود.
... او {مردوک} در پی یک فرمانروای دادگر بود، تا دست او را بگیرد. کورش شاه انشان(پیرامون این سرزمین از داریوش کیانی) را ندا داد و به فرمانروایی جهان فرا خواند. سرزمین گوتی، همه ی اومان ـ مَندَه را به پای او انداخت. دست سپاهیان را به دست او رساند. او {کورش} با راستی و داد آنها را پذیرفت.
مردوک، سرور بزرگ، نگهبان مردمان خویش، با شادی کارهای نیک و قلب دادگر او را دید و فرمان داد تا به شهر خود {مردوک} بابل برود. او {مردوک} در حالی که مانند یک دوست او را {کورش را} همراهی میکرد به بابل رساندش. سپاهیان فراوان او، که مانند آب رودخانه بیشمارند، با جنگ افزار در کنار او بودند. {اما} مردوک بی جنگ و نبرد، او را به شهر خویش درآورد. او {کورش} بابل را از هجمه در آورد.
نَبو نید شاه {بابل} که مردوک را نمیپرستید، مردوک او را به دست او {کورش} انداخت. مردم بابل همگی، مردم سومر و ا کَد، بزرگان و فرمانداران، نزد او سر فرمانبرداری فرود آوردند، پاهایش را بوسیدند، از فرمانرواییش خوشنود شدند و چهرهایشان شکوفا شد. آنان به درگاه خدا {مردوک} که به نیروی خود به مرده ها زندگی بخشیده و همه را از نابودی و بلا در امان نگه داشته بود به خشنودی نیایش کرده و نامش را پاییدند.
من کورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکَد، شاه چهار سوی جهان، پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان، نوه ی کورش، شاه بزرگ، شاه انشان، نتیجه ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه انشان، دودمان پاینده ی دودمان شاهی، که سلسله اش بعد و نبو را دوست دارند و فرمانروایی آنها را برای شادی قلب هایشان آرزو میکردند.
زمانی که من با صلح و آشتی به بابل درون شدم، با شادی و سرور در کاخ شاهان، پادشاهی را آغاز کردم، مردوک خدای بزرگ قلب بابلی ها را متوجه ی من کرد و من نیز هر روز در اندیشه ی نیایش او بودم. سپاهیان فراوان من در آشتی در پیرامون بابل جای گرفتند، در همه ی سومر و اکد پروانه ی دست درازی به دشمن را ندادم. درون بابل و همه ی نیایشگاه ها مرا با آغوش باز پذیرفتند. باشندگان(ساکنان) بابل و ... را از یوغی که برازنده ی آنها نبود رها و آزاد ساختم. جلوی ویرانی خانه هایشان و از هم پایشیدنشان را گرفتم. مردوک خدای بزرگ از کارهای نیک من خرسند شدو به من، به کورش شاه که به او احترام میگذارد، به کمبوجیه پسر من، به همه ی سپاهیان من با مهربانی رحمت کرد و ما خودخواسته و خرسند جایگاه او را ستایش کردیم. همه ی شاهان کاخ نشین هر سوی جهان، از دریای شمال تا دریای نیمروز و جنوب، ... که ... زندگی میکنن، همه ی شاهان کشورهای باختر(غرب) {تا کرانه ی مدیترانه} که در چادر بسر میبرند، همه باژ آوردند و در بابل پاهای مرا بوسه زدند. از ... تا شهر آشور و شوش، اکد، ا ِشنونَک، زَمبَن، مِه تورنو، دِری، با سرزمین گوتیوم، شهرهای {آن سوی} دجله که آبادی هایشان از زمان کهن ساخته شده بود. خدایانی که در آنها زندگی میکردند به جایگاه خویش برگردانیدم {و کاری کردم} که آنها در خانه ی جاودان خویش جای گیرند. همه ی مردم آنها را با یکدیگر یکپارچه ساختم و سرزمین آنها را دوباره سامان بخشیدم. و خدایان سومر و اکد را، که نبو نید بر خلاف خواست سرور خدایان به بال آورده بود، پروا دادم تا با فرمان مردوک خدای بزرگ بدون دشواری در نیایشگاه های خود به خانه ی خشنودی قلبی جابجا کنند. باشد تا همه ی روزهای {عمر} من شوند، شفاعت مرا آرزو کنند و به مردوک بگویند برای کورش شاه، که ترا میستاید و برای پسر او کمبوجیه ... به خانه ی آرامی جابجایی ممکن شود ({ این بخش آسیب دیده و قابل خواندن نیست})
-----------------------------------------------------------------------------------------------
گردآورنده: محسن اليکي جزي
the_b_boys2020@yahoo.com
پرچم در ایران باستان
درفش کاویان
زمانی که از پرچم در ایران و مردم ایران نام برده میشود، بی درنگ نام درفش کاویانی از ویرمان(ذهن) گذر میکند. از این پرچم بارها و بارها در افسانه های استوره ای و حماسی و تاریخی ما نام برده شده. پس افزون بر ریخت استوره ای خود، دارای پیشینه ای تاریخی نیز هست. این پرچم در میان ایرانیان نماد رهایی از ستم و ترکتازی حاکمان بیگانه است.
درفش کاویانی پوستی(گاسم پوست گاو یکی از مقدس ترین جانداران نزد ایرانیان) است که کاوه آهنگر از کمر خود باز کرد و در راه گردآوردن مردم به انگیزه ی جنگیدن با ضحاک ماردوش بر سر چوب کرد. فریدون این درفش را به زر وگوهر آراست تا آن را بسان پرچم پیروزی در جنگها بکار برند.(۱)
این درفش در روزگار فریدون و شاهان پس از او مایه ی پیروزی بر دشمنان بود و آن را در جنگها پیشاپیش لشکر میبردند و پس از پایان جنگ آن را به نگهبانی هشیار میسپردند، تا در واژگونی یزدگرد ساسانی در جنگ قادسیه به دست سعد وقاص تازی افتاد و به دستور سران عرب آن را پاره پاره کردند و زر و زیور آن را میان مسلمانان بخش کردند.(۲)
این درفش از روزگار کهن تا ساسانیان پرچم ایرانیان بشمار می آید.
الملوک مینویسد: درفش کاویان از پوست پلنگ درست شده، به درازای دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است ۶۰ سانتی متر به حساب آوریم، تقریباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول میشود.
به بازگویی بیشتر نسکهای(کتب) تاریخی، درفش کاویان زمان ساسانیان از پوست شیر یا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوری بر روی آن باشد. هر پادشاهی که به قدرت میرسید شماری گوهر و زر بر آن میافزود. به هنگام تاختن اعراب به ایران، در جنگی که در ژیرامون شهر نهاوند در گرفت درفش کاویان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش پرآوازه ی«بهارستان» نزد عمر خلیفه مسلمانان، بردند وی از بسیاری گوهرها، دُرها و جواهراتی که به درفش آویخته شده بود دچار شگفتی شد و به نوشته فضل الله حسینی قزوینی در کتاب المعجم: « امیر المومنین سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانیدند »
درفش کاویانی در شاهنامه ی فردوسی:
فرو هِشت ازو سرخ و زرد و بنفش/ همي خواندش كاوياني درفش
به پيش اندرون كاوياني درفش/ جهان زو شده زرد و سرخ و بنفش
درفش ایران در روزگار کورش بزرگ و هخامنشیان
گزنفون پیرامون پرچم ایرانیان و بویژه کورش بزرگ گزارش خوبی میدهد. در زمان کورش درفش پادشاهی ایران شهبازی(عقابی) زرین بود با بالهای گشوده(۳)
افزون بر این ما در اوستا و شاهنامه بارها به این نشان، یعنی شهباز زرین برمیخوریم. پس در راست بودن گزارش گزنفون نمیتوان شک کرد. پس از شکست هخامنشیان، اسکندر شهباز را بر روی سکه ها نقش کرد(نشانه های فراوانیست که اسکندر خود را دنباله رو پادشاهان هخامنشی میدانست) و به این انگیزه این نگاره به کشورهای اروپایی و مصر راه یافت و تا به امروز هنوز شهباز ارتش ایران باستان، بیشترین نقش پرچم های کشورهای جهان است.(۴)
با بررسی آثار اندک بجا مانده، میتوان پی برد که هر بخش از ارتش درفش ویژه ی خود را داشته است. به یاری جامی سفالی که با نگاره دو سپاهی یونانی و ایرانی در موزه ی لور فرانسه نگهداری میشود میتوان با یکی از این پرچم ها آشنا شد. سپاه ایرانی دارای پرچمیست که تشکیل شده است از دو پارچه ی چهارگوش که به یاری دو وتر به چهار سه گوش بخش شده اند و سه گوش های روبرو دو به دو با هم همرنگ هستند، سپید و سیاه(۵)
دوپینگ واژگان
فال سه شنبه 27 فروردین 1387 خورشیدی

ارباب حلقه ها
حلقه ي ازدواج و پيوند نزديك آن با آيين ايران باستان....
شايد جالب باشد كه بدانيد حلقه اي كه افراد به هنگام پيوند زناشويي بدست مي كنند و اين حلقه نشاني از تعهد و وفاداري همسران است برگرفته از آيين پاك ايران باستان است.
اين ارتباط نزديك ريشه در نگاره ي زيباي فروهر كه بسيار آن را مشاهده كرده ايم دارد.اما پيش از آن بايد به شرح معاني بسياري كه اين نگاره ي زيبا در خود نهفته دارد بپردازيم.
بررسي نگاره فروهر
اين نگاره كه به شكل شاهين است در بسياري از سنگ نبشته ها و آثار قبل از اسلام مشاهده ميشود. در زمان هخامنشيان مهر سلطنتي بوده و گفته ميشود پس از ورود اسلام به ايران براي حفظ اين نماد نياكان ما به آن رنگ ديني داده اند و آموزش هاي دين زرتشت را به آن نسبت داده اند كه اين آموزش ها و مفاهيم نهفته در اين نگاره به شرح زير است:
1-چهره نيم تنه پيرمرد در اين نگاره نشان از دانش و تجربه است و اشاره به فروغ اهورايي وهومن يا دانش دارد.
2-حلقه ي دايره اي بزرگ كه پيرمرد از آن عبور كرده نشان دهنده ي اين است كه اين جهان خاكي گذرا است و هركس و همه چيز بايد در راستاي نظم طبيعت قرار داشته باشد و در جهت آباداني اين جهان تلاش كند.
3-دو بال برافراشته كه ميگويد آدمي بايد از سقوط به كژي و كاستي پرهيز نمايد و همواره اهورايي زندگي كند.هر بال داراي سه رديف است كه نماينده ي چكيده آموزش اشوزرتشت يعني انديشه نيك(هومت)،گفتارنيك (هوخت)و كردارنيك(هورشت) است.
4-بخش زيرين و دم نگاره كه آن هم سه بخش است و نشانه ي انديشه بد(دژمت)،گفتاربد(دژوخت) و كرداربد(دژورشت) است و انسان بايد با خرد خود همواره از آنها پرهيز كند.
5-دو پاي پرنده نماينده سپنته من و انگره من ميباشد كه به عقيده ي اشوزرتشت هر دو گوهرو همزاد هستند و انسان تنها موجوديست كه با نيروي اراده و اختيار ميتواند سپنته منها و خوبي ها را برگزيند و با همه ي انگره منها مبارزه كند.
6-پيرمرد با دست راست بر افراشته ي خود كه رو به سوي نور (قبله ي زرتشتيان)ايستاده در حال نيايش اهورامزدا،خداي بزرگ هستي بخش است.
7-اما حلقه اي كه در دست چپ نگاره است نماد مهر و پيمان است كه در آيين مهرپرستي كه قبل از آيين اشوزرتشت در ايران رواج داشته است و به دليل زيبا بودن اين رسم زرتشتيان نيز آن را پذيرفتند.
در واقع اين نماد بعدها در تمام جهان گسترده شد و امروز نمونه ي كوچكي از آن كه همان حلقه ي ازدواج است و هريك از دو نفر به هنگاه پيوند زناشويي آن را به دست چپ خود ميكند تا نشاني از وفاي به پيمان و همدلي باشد.
جویندگان نور
اندیشه زرتشتیان پیرامون جایگاه آتش
3743 سال پيش اشوزرتشت اشه و هنجار هستي را شناخت و اساس دين خود را بر يكتا پرستي استوار كرد.و نماز را نياز بشر و تنها سزاوار اهورامزدا (داناي بزرگ هستي بخش)دانست.
نور و آتش در تمام مذاهب بزرگ،نمونه و مظهر پروردگار به شمار مي آيد.در تورات موسي (ع) يهوه(خداي يهود)در زبانه هاي آتش دركوه طور بر پيامبر ظاهر ميشود.در انجيل كتاب آسماني حضرت عيسي(ع) آمده كه خداوندنور مطلق است ظلمت و تيرگي در او راه ندارد .در قران كريم نيز در سوره نور آيه 35 ((الله نورو سماوات و الارض)) شناخته شده است.
اشوزرتشت نيز خداوند را "شيدان شيد" دانسته و در همه ذرات طبيعت در تجلي ميبينند وبر اساس اين باور پرستش سو(قبله) زرتشتيان را نور قرارداده است.
زرتشتيان در شبانه روز پنج مرتبه با تني پاك و رواني آماده رو بسوي نور ؛ بامداد رو به خاور،پسين رو به باختر و شبها در مقابل ماه يا آتشي سوزان يا شمعي يا چراغ روشن ايستاده و نمازهاي بايسته را به اهورامزدا پيشكش مينمايند.
آتش در مذهب زرتشت نماد راستي است (چرا كه آتش تنها ماده ايست كه پليدي را بخود نميگيرد ،پاك است و هميشه و در همه حال به سوي بالا ميرود و ماهيت اصلي خود را حفظ ميكند و خود ميسوزد و جهاني را گرما و نور ميبخشد).
اشون يا راستي جويان نيز همانند آتش آتشكده در همه حال يكسان و يكرنگ بوده خود را به پليدي ها نمي آلايندو نور و شادي و گرما و انرژي به جامعه ميبخشند.
آرياييها همزمان با اشوزرتشت،در مناطق شمالي ايران و جنوب روسيه كه بسيار سرد و زمستان طولاني داشت،زندگي ميكردند و آيين اكثر مردم طبيعت پرستي بود (جالب است بدانيد ايرانيان تنها ملتي هستند كه هرگز بت پرست نبوده اند)و چون همه به آتش براي روشنايي و گرم كردن خانه و كاشانه و پختن غذا وغيره نيازمند بودند و كبريت نيز وجود نداشت و فراهم كردن آتش بسيار سخت و وقت گير بود؛آتش را در محلي هميشه روشن نگاه ميداشتند.
وصيتنامه داريوش هخامنشي بزرگ
ده سال است که من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف کشور هستم. من روش ساختن اين انبار ها را که با سنگ ساخته مي شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبار ها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد پس از من به ساختن انبار هاي غله ادامه دهي تا اينکه همواره آذوقه دو يا سه سال کشور در آن موجود باشد و هر ساله پس از اينکه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبار ها براي تامين کسر خواروبار استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبار منتقل نما. به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود.
هرگز دوستان و نديمان خود را به کار هاي مملکتي نگمار. براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است. چون اگر دوستان و نديمان خود را به کار هاي مملکتي بگماري و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند، نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوست بنمايي.
کانالي که من مي خواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگ بسيار اهميت دارد تو بايد آن کانال را به اتمام برساني. عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آن قدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند.
اکنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينکه در اين قلمرو ايران، نظم و امنيت برقرار کند، ولي فرصت نکردم سپاهي به يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني. با يک ارتش نيرومند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند.
توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده. چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند پس بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن. براي اينکه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات وضع کردم که تماس عمال ديوان با مردم را خيلي کم کرده است و تو اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت.
افسران وسربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نکن. اگر با آنها بد رفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله ي متقابل کنند. اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد. ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد. تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اينکه وسيله شکست خوردن تو را فراهم نمايند.
امر آموزش را که من شروع کرده ام ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينکه فهم وعقل آنها بيشتر شود و هر قدر كه فهم و عقل آنها بيشتر شود، تو با اطمينان بيشتري ميتواني سلطنت کني. همواره حامي کيش يزدان پرستي باش. اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي نمايد و پيوسته به خاطر داشته باش که هرکس بايد آزاد باشد كه از هر کيش که ميل دارد پيروي نمايد.
بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم، بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که خود فراهم کرده ام بر من پيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزماني که ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي، من كه پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست وپنج کشور سلطنت ميکردم،مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد، زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد. خواه پادشاه بيست وپنج کشور باشد يا يک خارکن. هيچ کس در اين جهان باقي نمي ماند. اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني، غرور وخود خواهي برتو غلبه نخواهد کرد. اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي، بگو كه قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اينکه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند.
زنهار، زنهار هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو. اگر از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و راي صادر نمايد. زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد.
هرگز از آباد کردن دست برندار. زيرا اگر دست از آباد کردن برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت. زيرا قاعده اين است که وقتي کشور آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود. در آباد کردن، حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول اهميت قرار بده.
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان كه بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولي عفو فقط موقعي بايد به کار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري ستمي کرده باشد و تو خطاكار را عفو کني، ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي.
بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند کردم تا اينکه بدانند قبل از مرگ، من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد، زيرا احساس مي کنم كه مرگم نزديک شده است.
وصیت نامه کوروش بزرگ
وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بختیار بودهام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمیکنم که از هنگام جوانی ناتوانترم.
من دوستان را به خاطر نیکوییهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خویش دیدهام.
زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز میگذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر میگذرم، شما و میهنم را خوشبخت میبینم و از این رو میخواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب . در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد.
من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست میدارم ولی فرزند بزرگترم که آزمودهتر است کشور را سامان خواهد داد.
فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پروردهام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوانتران از شما آزرم بدارند.
تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد.
از کژی و ناروایی بترسید .اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید ، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد . من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم . نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود.
کورش کبیر
به نام خدا و نیاکان درگذشتهی ما، ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید.
پیکر بیجان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که اینهمه چیزهای نغز و زیبا میپرورد آمیخته گردد.
من همواره مردم را دوست داشتهام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت میبخشد آمیخته گردم.
هماکنون درمی یابم که جان از پیکرم میگسلد ... اگر از میان شما کسی میخواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود.
از همه پارسیان و همپیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند.
به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.
پارک کروکودیل در کشور تایلند
به نظر شما علت پاس داشتن فارسی در این پارک از سوی مدیران آن چیست؟

همراهان همدل
صبح بخیر زندگی
Good morning
That challenges us each day To take a chance
Try something new See things in a different way
And as it's through, we learn to change and grow
To explore who we are and what we know
For it's not until we try
That we find out â€" WHAT WE CAN DO!!!
So don't wait until tomorrow
To discover something new!!!!
صدف های گشوده
شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن آگاهند
که زندگی را با گریه آغاز می کنند.
« پوشکین »
فال دوشنبه 26 فروردین 1387 خورشیدی

فانوس راهنمایی
که خود پیموده ایم می توانیم هدایت کنیم.

سلام ایرونی
سالهاست بر معبر زمان ایستاده ایم و اندیشه نکرده ایم که
اگر پا بگذاریم به راه، زمان را فتح خواهیم کرد.

بلیط مجموعه تخت جمشید در سال 1330
چشم انداز
Perspective on life
One day, the father of a very wealthy family took his son on a trip to the country with the express purpose of showing him how poor people live.
They spent a couple of days and nights on the farm of what would be considered a very poor family.
On their return from their trip, the father asked his son, "How was the trip?"
"It was great, Dad."
"Did you see how poor people live?" the father asked.
"Oh yeah," said the son.
"So, tell me, what you learned from the trip?" asked the father.
The son answered:
"I saw that we have one dog and they had four.
We have a pool that reaches to the middle of our garden and they have a creek that has no end.
We have imported lanterns in our garden and they have the stars at night...
Our patio reaches to the front yard and they have the whole horizon.
We have a small piece of land to live on and they have fields that go beyond our sight.
We have servants who serve us, but they serve others.
We buy our food, but they grow theirs.
We have walls around our property to protect us; they have friends to protect them."
The boy's father was speechless.
Then his son added, "Thanks Dad for showing me how poor we are."
Isn't perspective a wonderful thing? Makes you wonder what would happen if we all gave thanks for everything we have, instead of worrying about what we don't have.
Appreciate every single thing you have, especially your friends!
صبح بخیر رفیق
We might not meet, we might not chat, but we would still be friends, you better don't forget that.. Times would go passing by, changes would come with you and I, our lives destiny would shape, as with time progress we make. Distance would take us away miles & miles, we might not even see each others smiles. We might not help each other; but still let not, our friendship wither.. The magic of friendship would call me and I would miss you then thinking.. together we would be when ....
Take Care...Have A Nice Day!!!
دوستان نیک
GooD
FriendS
Good Friends Are Hard To Find.
Good Friends Are Easy To Love.
Good Friends Are Presents That
Last Forever And That Feel
Like Gifts From Above
Good Friends Are One In A Million.
Good Friends Are Stories To Share.
Good Friends Know The Path To Your
Happiness, And They Walk With You
All The Way There.
Good Friends Are Lives Overlapping.
Good Friends Are Laughter And Tears.
Good Friends Are Emotions So Deep
That The Trust Just Keeps Growing
Over The Years.
Good Friends Are Hard To Find.
Good Friends Are Easy To Adore.
And You've Been Such A Good Friend To Me
...That I Could Ask For Nothing More.
Thanks for Being Such a Wonderful Friend
A friend is 1% FUNNY
2% SWEET
3% CARING
4% LOVING and
90% GOOD-LOOKING.
THAT'S WHY I AM UR FRIEND
REMEMBER ME IN YOUR PRAYERS
اندیشه بزرگان
بهترينها و زيباترينها در جهان نه ديده می شود
و نه حتی لمس میشود،
آنها تنها باید در دل
ديده و لمس کرد.
« جانسون »
فال پنج شنبه 22 فروردین 1387 خورشیدی

به بهانه بهار
All mornings are like Paintings:-
U need a little inspiration to get going,
A little smile to brighten up
&
A mail from someone who cares to colour your day…
Have a colourful day !!!!!!


























